تبليغاتX
السلام علیک یا ابا صالح المهدی - عج
 

 

مهدويت و نويد ظهور مصلح غيبی در اسلام بسيار قديمی و ريشه‏دار است ، ليكن نبايد غافل بود كه اين امر اختصاص به شيعيان ندارد ، بلكه اين اعتقاد در ميان عامه مسلمين وجود دارد و همچنين اديان ديگر نيز ظهور آن حضرت را قطعی می‏دانند ، ولی هركدام از اين منجی ، به‏گونه‏ای تعبير كرده‏اند. حافظ درباره غيبت آن حضرت می‏گويد:

تا  نيست  غيبتی  نبود  لذت  حضور             از دست  غيبت  تو  شكايت  نمی‏كنم

يا در جای ديگر:

ای غايب از نظر به خدا می سپارمت              جانم بسوختی و به دل دوست دارمت

امام رضا عليه‏السلام ، درباره غيبت آن حضرت چنين می‏فرمايد:

چهارمين فرزند من ، خداوند او را در پشت پرده غيبت پنهان می‏سازد تا وقتی كه خود می‏خواهد.

در كتاب مجموعه زندگی چهارده معصوم آمده است:

عارف نامی حافظ شيراز كه به زيارت جان باهرالنور امام زمان ، عجّل‏اللّه‏تعالی‏فرجه الشریف ، تشرّف حاصل كرده است ، شرايط زيارت حجت عصر را چنين وصف می‏كند:

در خـــرابات مغـان نــــور خـدا می بينــم      اين عجب بين که چه نوری ز کجا می بينم

جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تـو      خانه می بينی و من خانه خدا می بينم

خواهـــم از زلـف بتان نـافه گشــايی کـردن     فکــر دور اسـت همانا که خطا می بينـم

استاد علی دوانی در كتاب شوق مهدی مطلبی را درمورد حافظ و حضرت مهدی آورده است:

در اشعار هيچ يك از شاعران بزرگ غير از حافظ نمی‏بينيم كه تا اين حد ابياتی مناسب با اعتقاد شيعيان درباره امام زمان عليه‏السلام ، آمده باشد و تقريبا كمتر غزلی است كه بيتی يا ابياتی از آن مناسب با وصف‏ حال امام غايب ازنظر نباشد.

لسان‏الغيب در غزلهای شورانگيز خود بارها سروده است:

روی بنــما و  وجـود خـــودم از يـــاد ببـــــر     خـرمن ســـوختــگان را همـه ‏گـو بـاد ببــر

اشـــكم احـرام طــواف حــرمت می‏بــنـدد    گرچه از خون دل ريش دمی طاهر نيست

عمريســت تـا بــه راه غـمت رو نـهاده‏ايـم     روی و ريـای خلـق بـه ‏يـك ســـو نهاده‏ايم

ای خــــرّم از فـــروغ رخــت لالــه‏زار عــــمـر    بــازآ كـه ريـخت بـی‏گـل رويـت بهــار عـمر

ای پـادشـــه خـوبــان داد از غــم تــنهـايـی   دل بی‏تو به‏جان آمد وقت است كه بازآيی

بنمای رخ كه خلـقـی واله شـوند و حيــران   بـگشــای لب كه فـريـاد از مرد و زن بـرآيـد

از اينها جالبتر اينكه حافظ نام « مهدی » را صريحا آورده و از ظهور و نابودی « دجّال » ـ مظهر ريا و تزوير و بدی و پليدی ـ سخن گفته است:

كجاست صوفی دجّال چشم ملحد شكل    بگو بسوز كه « مهدی » دين پناه رسيد!

شباهت حضرت مهدی به ‏پيامبران الهی درشعر حافظ

در حضرت نشانه‏هايی از پيامبران الهی وجود دارد كه به احاديثی در اين رابطه اشاره می‏كنيم:

مهدی قائم از نسل علی‏بن ابيطالب عليه‏السلام ، است كه در اخلاق و اوصاف ، شكل و سيما ، شكوه و هيبت چون عيسی‏بن مريم است. خداوند به همه پيامبران هرچه داده ، به او نيز داده ، با اضافاتی.

همچنين در روايت ديگری از كتاب اثبات‏الرجعة فضل‏بن شاذان از امام صادق عليه‏السلام ، آورده است:

هيچ معجزه‏ای از معجزات انبيأ و اوصيا نيست مگر اينكه خداوند تبارك و تعالی مثل آن را به‏دست قائم عليه‏السلام ، ظاهر می‏گرداند تا بر دشمنان اتمام حجت كند.

و در حديث ديگری امام صادق عليه‏السلام ، می‏فرمايند:

و در آن هنگام كه آقای ما قائم عليه‏السلام ، به خانه خدا تكيه زده می‏گويد: ای مردم هركس می‏خواهد آدم و شيث را ببيند ، بداند كه من آدم و شيث هستم و هركس می‏خواهد نوح و فرزندش سام را ببيند ، بداند كه من نوح و سامم و هركس كه می‏خواهد ابراهيم و اسماعيل را ببيند ، بداند كه من همان ابراهيم و اسماعيل می‏باشم ، و هركس می‏خواهد موسی و يوشع را ببيند ، من همان موسی و يوشع هستم ، و هركس می‏خواهد عيسی و شمعون را ببيند من همان عيسی و شمعون هستم و هركس می‏خواهد محمد ، صلّي‏اللّه‏عليه‏وآله ، و علی عليه‏السلام ، را ببيند من همان محمد و اميرالمؤمنين عليهماالسلام ، هستم و هركس می‏خواهد حسن و حسين را ببيند من همان حسن و حسينم و هر كس می‏خواهد امامان از ذريه حسين عليه‏السلام ، را ببيند بداند كه من همان ائمه اطهار هستم ، دعوتم را بپذيريد و به‏نزدم جمع شويد كه هرچه گفته‏اند و هرچه نگفته‏اند به‏شما خبر دهم.

احاديث فوق دلالت دارد كه تمام صفات انبيا و ائمه عليهم‏السلام ، در وجود حضرت جمع است و چه خوش گفته‏اند: « آنچه خوبان همه دارند تو يكجا داری ».

حافظ نيز اين نكته را زيبا سروده:

حافظ مكن انديشه كه آن يوسف مه‏روی         بـــاز آيــد و از كـعبـــه احـزان بـه در آيـی

يا:

گـفتند خلايـق كـه تـويی يوسف ثـانـی          چون نيــك بـديدم بـه حقيـقت بـه از آنی

 

   السلام علی حجهَ المعبود و کلمهَ المحمود  | 

 

دلبرا  دســت  اميد  من  و  دامان  شـما
ســرِ  ما  و  قـدم  ســرو  خرامان  شــما
خــاك  راه  تــو  مژگـــان  من  ار  بگــذارد
نـاوك   غمـزده   يـا   خنـجر   مژگــان   شـــما
شمع  آه  من  و  رخساره  چون  لاله تو
چشـم  گـريان  من  و  غنچه  خنـدان  شــما
لب  لعل  نمكين  تو  مكيـدن  حظيسـت
كه نه  طالع  شوَدَم  يار  نه  احساس  شما
رويم  از  نرگس  بيمار  تو  چون ليمو زرد
به  نگـردد  مگـر  از  ســيب  زنـخدان  شــما
نه در اين دائره سرگشته مهم چون پرگار
چرخ سرگشته چو گويی ست بچوكان شما
درد  عشـــق  تـو  نگـارا  نپــذيـرد  درمـان
تا  شــوم  از  ســر  اخـلاص  بقربان  شــما
خضر  را  چشـمه  حيوان  رود  از  ياد  اگر
ز سـرش رشـحه‌اى از چشـمه حيوان شما
عرش بلقيس نه شايسته فرش ره تست
آصـف  انـدر  صـف  اطـفال  دبسـتان  شـما
نبـود ملك سـليـمـان هـمه بـا آن عظـمـت
مـورى  انـدر  نـظـر  هـمت  سـلمان  شـما
جلـوه  ديدِ  كـليم  الله  از  آن  ديد  جمــال
نـغــمه‌اى  بـود  انـا  الله  ز  بيـابــان  شــما
طائـر سـدره نـشـين را نرسـد مرغ خيـــال
بـحــريم  حــرم  شـــامخ  الاركــان  شـــما
قـاب قوســين كه آخر قـدم معـرفت اســت
اولــيـن  مرحـــلـه  رفـرف  جــولان  شــــما
فيض روح القدس از مجلس انس تو و بس
نفحه  صـور  صفيريسـت  ز  دربان  شــما
گـر چـه خـود قاسـم الا رزاق بُود ميـكاييـل
نيسـت در رتبـه مگر ريزه خور خوان شـما
لوح نفـس از قــلم عقــل نمی‌گـردد نقـش
تا  نباشـد  نفـَس  منـشى  ديوان  شـما
هر چـه در دفتــر مُلكسـت و كتاب ملـكوت
قــلم  صُـنع  رقـم  كــرده  بعنــوان  شــما
شـده  تا  شـام  ابـد  دامن  آفاق  چو  روز
زده  تا  صـبح  ازل  سـر  ز  گريبان  شـما
چيسـت تورات ز فرقان شـما؟ رمزى و بس
يـك  اشـارت  بـود  انجيل  ز  قـرآن  شـما
هسـت هر ســوره بتحقيـق ز قـرآن حكيـم
آيه  محكـمه‌اى  در  صـفت  شـأن  شـما
آســـتـان  تــو  بـود  مـركز  ســـلطان  هـما
قـاف  عـنقاء  قـدم  شـرفه  ايـوان  شـما
مهـر  با  شـــاهد  بـزم  تـو  بـرابـر  نشـــود
مه فروزان بود از شـمع شـبسـتان شما
خسروا گر به مديح تو سخن شيرين است
ليكن افسـوس نه زيبنده و شـايان شما
ای كـه در  مكمن  غيبى  و  حجـاب  ازلى
آه  از  حسـرت  روى  مـه  تـابـان  شـما
بكن اى شــاهد مـا جلـوه‌اى از بـزم وصــال
چند چو ن شمع بسوزيم ز هجران شما
مســند مصـرِ حقيقـت ز تـو تــا چنـد تـهى
ای دو صد يوسـف صديق به قربان شـما
رخش همت بكن اي شاه جوانبخت تو زين
تا  شـود  زال  فلك  چاكـر  ميدان  شـما
زَهره‌ی  شـيرِ  فـلك  آب  شــود  گر  شـنود
شـيهه زهـره جبيـن تـوسـن غُران شـما
مفتقر  را  نه  عجب  گر  بنمائى  تحسـين
منـم امـروز در ايـن مرحله حسـان شـما

   السلام علی حجهَ المعبود و کلمهَ المحمود  | 

 

حضرت علی علیه السلام در نهج البلاغه می‌فرمایند:

وَ قَد طَلَعَ طَالِعٌ، وَ لَمَعَ لاَمِعٌ، وَ لاَحَ لاَئِحٌ، وَ اعتَدَلَ مَائِلٌ، وَ استَبدَلَ اللَّهُ بِقَومٍ قَوماً، وَ بِيَومٍ ‏يَوماً، وَ انتَظَرْنَا الْغِيَرَ إنْتِظَارَ الْمُجدِبِ الْمَطَرَ. وَ إِنَّمَا الأَئِمَّةُ قَوَّامُ اللَّهِ عَلى خَلْقِهِ، وَ عُرَفَاؤُهُ ‏عَلى عِبَادِهِ . . . 

طلوع‏كننده‏اى طالع شد و درخشنده‏اى بدرخشید و آشكار كننده‏اى آشكار گردید و آنچه به ‏انحراف گراییده بود، به حق و اعتدال برگشت و خداوند گروهى را به گروهى تبدیل، و روزى ‏را در برابر روزى قرار داد.‏‎ ‎

جز این نیست كه امامان [بر حق] پاسداران الهى بر خلق خدایند و آگاهانِ مراقب از ‏طرف او بر بندگانش. كسى به بهشت نخواهد رفت مگر اینكه آنان را بشناسد، و هیچكس ‏به دوزخ نخواهد رفت جز آنكه ایشان را انكار كند، و آنها او را جزو پیروان خود ندانند.‏‎ ‎

هدف اصلى از این وظیفه بزرگ اسلامى (شناختن امام) ‏شناختن ویژگى‏هاى علمى ، سیره اخلاقى ، اجتماعى ، سیاسى و دیگر شئون امامت و ‏اعتراف عقیدتى و عملى به مقام ولایت امام علیه السلام است.

بدیهى است كه مقصود از این سخن كه در آن شرط رفتن به بهشت را شناخت امامان ، ‏و مایه رفتن به جهنم را انكار آنان اعلام نموده ، شناختن و نشناختن امامان دروغین و ‏پیشوایان ظلم و گمراهى نیست.‏‎ ‎بنابراین ، سایر پیشوایان و خلفا مانند معاویه ، مروان و عبدالملك كه عمرشان به كشتار ‏اهل‏بیت پیامبر صلى الله علیه وآله ، و كشتن و غارت مؤمنان و سادات ، و پر كردن زندانها از ‏افراد بیگناه ، و راه انداختن مجالس شراب و قمار صرف گردید؛ كسانى نیستند كه شناخت ‏آنها شرط سعادت و نشناختن ایشان مایه گرفتارى باشد.‏‎ ‎

زمامداران خائن كشورهاى اسلامى و نوكران خود فروخته استعمار كه دست كمى از آنان ‏ندارند؛ باید شناختن آنها هم مایه سعادت ، و نشناختن ایشان مایه ورود به جهنم باشد. ‏این امر را هیچ مسلمان عاقلى نمى‏پذیرد.‏‎ ‎

بدیهى است هدف از شناسایى امامان راستین ، تنها شناختن نام آنها و نام پدرانشان و ‏اطلاع بر تاریخ ولادت و درگذشتشان نیست. هدف اصلى از این وظیفه بزرگ اسلامى ‏شناختن ویژگى‏هاى علمى ، سیره اخلاقى ، اجتماعى ، سیاسى و دیگر شئون امامت و ‏اعتراف عقیدتى و عملى به مقام ولایت امام علیه السلام است. همان‏گونه كه آنچه مایه ‏رفتن به بهشت و رهایى از جهنّم است؛ پیروى از آن بزرگواران است.

اكنون با توجه به ‏این جملات به این نكته پى‏خواهیم برد ‏كه باید در هر عصر و دوره‏اى كسى وجود داشته باشد كه به عنوان امام و پیشوا به امور ‏بندگان بپردازد و مراقب ایشان باشد. این حقیقت انكارناپذیر جز بر اساس عقیده شیعه در ‏باره دوازده امام و تولد و حیات امام دوازدهم؛ بر هیچ فرقه‏اى از دیگر فرق  اسلامى ‏منطبق نیست.‏‎ ‎

آرى، او هم اكنون هر كجا هست به وظیفه رسیدگى به امور خلق خدا مشغول بوده و به ‏گفته محقق  طوسى قدس سره:‏‎

وجوده لطف ، و تصرفه لطف آخر ، و عدمه منّا؛ اصل وجودش لطف است و دخالتش در ‏امور لطفى دیگر ، و تصرف نكردنش در امور یا غیبتش از ناحیه ماست.‏‎ ‎

 

   السلام علی حجهَ المعبود و کلمهَ المحمود  | 

 

 

             

 

 

   السلام علی حجهَ المعبود و کلمهَ المحمود  | 

 

يَعطِفُ الهَوی عَلَی الهُدی، إذا عَطَفُوا الهُدی عَلَی الهَوی، و يَعطِفُ الرَّأی عَلَی القُرآنِ، إذا ‏عَطَفُوا القرآنَ علی الرَّأی، حتَّی تَقُومَ الحَربُ بِكم عَلی ساقٍ، بادِياً نَواجِذُها، مَملُوءَةً ‏أَخْلافُها، حُلْواً رَضاعُها، عَلْقَماً عاقِبَتُها.

او هوای نفس را به هدایت و رهنمود الهی بر می‏گرداند؛ آن هنگام كه مردم هدایت الهی ‏را به خواسته‏های نفسانی بر گردانده‏اند. و آنگاه كه مردم قرآن را تفسیر به رأی كنند او ‏آرأ و نظریات را به قرآن گرایش دهد.‏‎ ‎

ابن ابی الحدید می‏گوید:‏‎ ‎

این كلام اشاره به امامی است كه خداوند او را در آخرالزمان به وجود می‏آورد و هم او باشد ‏كه در روایات و آثار به او نوید داده شده است و مقصود از گرایش به قرآن ، لغو احكام صادر ‏شده از روی رأی و قیاس ، و منع از عمل بر طبق گمان و تخمین ، و جایگزین كردن عمل بر ‏طبق قرآن است.‏‎ ‎

بدین ترتیب ابن ابی الحدید به پیشگویی امیر مؤمنان علیه السلام از ظهور و قیام حضرت ‏مهدی و نقش او در حاكمیت هدایت الهی و قرآن به جای هوا و هوس و رأی و قیاس اعتراف ‏نموده است.‏‎ ‎

آنچه ما از كلام امیر مؤمنان علیه السلام می‏فهمیم این‏است كه روش آن امام بزرگوار و ‏موعود اسلام ، همچون زمامداران جهان ، بر هوا و هوس و دین‏سازی و زورگویی و قوانین ‏تحمیلی استوار نیست ، بلكه بر اساس رشد عقلی و پیشرفتهای علمی است. ‏همان‏گونه كه پیامبر عالی‏مقام اسلام صلی الله علیه و آله در پرتو قرآن و دستورهای ‏اسلام ، در مدت كوتاهی روح ایمان ، یكتاپرستی ، عدالت و نظم و امنیّت همه جانبه را ‏جایگزین عقاید شرك آمیز ، رذایل اخلاقی و انواع تبعیضات نمود و سرانجام وضع نكبت‏بار ‏زندگی جاهلی را از ریشه دگرگون ساخت و عالی‏ترین راه و رسم زندگی و كسب ‏سعادت را به مردم آموخت.‏‎ ‎

امام علیه السلام در بخش بعد چنین می‏فرماید:‏‎ ‎

رویدادها بدانجا منتهی می‏شود كه جنگ همه را به ‏پا خیزاند و مانند حیوان درنده‏ای كه در ‏موقع حمله دهان خود را برای دریدن شكار و بلعیدن آن ، تا آخرین حد باز می‏كند به شما ‏نیشخند زند. پستانهای آن از شیر پر گشته ، مكیدن شیر آن بس شیرین است و ‏سرانجام بس زهرآگین.‏‎ ‎

امام علیه السلام سخن خود را چنین ادامه می‏دهد:‏‎ ‎

لَا وَ فِی غَدٍ (و سَيأْتی غَدٌ بِما لا تَعرِفوُن) يَأخُذُ الْوَالِی مِن غَيرِها عُمَّالِها عَلی مَساوِیءِ ‏أَعْمَالِها، و تُخرِجُ لَهُ الأَرضُ أَفالِيذَ كَبِدِها، و تُلقِی إِلَيهِ سِلماً مَقاليدَها، فَيُريكم كيفَ عَدلُ ‏السِّيرةِ، وَ يُحِی مَيِّتَ الكِتابِ و السُّنَّةِ؛

آگاه باشید ، در فردا (فردایی كه از آمدنش و آنچه ‏همراه دارد ناآگاهید) والی و زمامدار ، كارفرمایان و گماشتگانِ آن حكومتها رابه سبب ‏تجاوزات و خیانتهایشان محاكمه نموده ، به كیفر رساند و زمین پاره‏های جگر خود را برای ‏او بیرون آورد و از فروتنی كلیدهای خود را به سوی او اندازد و آنگاه او روش زمامداری و ‏آیین دادگستری پیامبر را به شما نشان دهد و آثار مرده و فراموش شده كتاب و سنّت را ‏دگر بار زنده سازد و به اجرا و گسترش  درآورد.‏‎ ‎

ابن ابی الحدید نوشته است:‏‎ ‎

بدون شك مقصود از والی در این عبارت ، امامی است كه خداوند او را در آخرالزمان خواهد ‏آفرید.‏‎ ‎

كلمه  «أفالیذ» جمع در جمع «فلذ» به معنی پاره جگر و كنایه از گنج‏های زیر ‏زمینی مانند طلا ، نقره ،  الماس و نفت است كه برای آن‏حضرت آشكار خواهد شد. در ‏بعضی از تفاسیر ، كلام خداوند متعال «وَ أَخرَجَتِ الأَرضُ أَثقَالَها» به همین امر تفسیر ‏شده  است.‏‎ ‎ 

آنگاه می‏گوید:‏‎ ‎

این مطلب در روایتی با تعبیر "وقائت له الارض أفلاذ كبدها" آمده كه معنای آن چنین ‏است: زمین پاره‏های جگر و ذخایر خود را به خارج پرتاب خواهد كرد.‏‎ ‎

همچنین ابن‏اثیر پیرامون لغت فلذ گوید:‏‎ ‎

از اخبار الساعه كه گویای حوادث پیش از قیامت است؛ یكی جمله "و تقی‏ء الارض أفلاذ ‏كبدها" است. معنای این جمله آن است كه زمین گنجهای نهفته خود را خارج می‏كند. و ‏مانند این كلام است آیه "وَ أَخرَجَتِ الأَرضُ أَثقَالَها".‎ ‎

علامه قندوزی نیز این كلام امیر مؤمنان علیه السلام را با عنوان "فی ايراد الكلمات ‏القدسية لعلی - كرم اللَّه وجهه - التی ذكرها فی شأن المهدی فی كتاب نهج‏البلاغه" ‏آورده است. ‎

حاكم در مستدرك به نقل از مجاهد از ابن‏عباس آورده  است:‏‎ ‎

مهدی اوست كه زمین را از عدالت پر می‏كند ، چنانكه آكنده شده باشد از ستم. در این ‏موقع چهارپایان و درندگان در  امنیت به سر خواهند برد و زمین پاره‌های جگرش را بیرون ‏اندازد.‏‎ ‎

مجاهد پرسید: پاره‏های جگر زمین چیست؟‏‎ ‎

ابن‏عباس پاسخ داد: قطعاتی مانند ستون طلا و نقره.‎ ‎

 

   السلام علی حجهَ المعبود و کلمهَ المحمود  | 

 

دلی که در دو جهان جز تو هیچ یارش نیست
گرش تو یار نباشی ، جهان به کارش نیست
چنــان  ز  لذت  دریـا  پُرســــت  کشــتی  مـا
که  بیـم  ورطه  و  اندیشـه  کنـارش  نیسـت‏
کسی  به  ســان  صدف  وا  کند  دهان  نیاز
که نازنین گهری چون تو ، در کنارش نیسـت

خیال دوست ، گل افشانِ اشکِ من دیدست‏

هزار شکر که این دیده ، شرمسارش نیست
نه  من  ز  حلقه  دیـوانگان  عشـقم  و  بس
کدام سلسـله دیدی که بی‌قرارش نیسـت؟
سـوار  من  که  ازل  تـا  ابـد  گذرگه  اوســت
سـری نمانـد که بـر خاک رهگذارش نیسـت‏
ز  تشنه  کامیِ  خود  آب  می‌خورد  دل من ‏
کویر  سوخته  جان ، منت  بهارش  نیست

   السلام علی حجهَ المعبود و کلمهَ المحمود  | 

 

روی  تــو  را  ز  چشــــمه  نـور  آفـریـده‌انـد

لعـــل  تـو  از  شـراب  طـهور  آفـریـده‌انـد

خورشید هم به روشنی طلعت تو نیسـت

آیـــیـنه   تــو   را   ز   بـلور   آفــریـده‌انـد

پنهان مکن جمال خود از عاشقان خویـش

خورشـــید  را   بـرای  ظـهور  آفـریـده‌انـد

منـعم مکـن ز مهـر خود ای مـه! کـه ذره را ‏

مفـتــون مهـر و عاشــق نـور آفـریـده‌انـد

خـیـل  مـلک  ز  خـاک  در  آســـــتـان  تـو

مشـــتی  گرفته ، پیـکر  حور  آفـریده‌اند

عیسی وظیفه خوار لب روحبخش توست

کز  یک  دم  تو ، نغـمه  صـور  آفـریده‌اند

از  پرتو  جـمال  تـو  در  کـوه  و  بر  و  بـحر‏

سـینای عشـق و نخـله طـور آفـریده‌انـد

آلوده‌ایـم  و  بیـم  بـه  دل  ره  نمی‌دهیـم

از  بس  تو  را  رحیم  و  غفور آفریده‌اند

ســرمایه  سـرور  دل  ما  ز  درد  توســت

درد  تــو  را  بــرای  ســــرور  آفـریـده‌انـد

عمری  اسیر  هجر  تو  بود  و  فغان  نکرد

بنــگر   دل  مـرا  چـه  صـبور  آفـریـده‌انـد

از  نــام  دلــربـای  تـو  هـمت  گـرفتــه‌انــد

تـا  بــرج   آخـرین  مشــهور  آفـریـده‌انـد

عشـاق  را  به  کوی  وصـال  تـو  ره  نبـود

ایــن  راه  دور  را  بــه  مرور  آفـریـده‌انـد

‏پـروانه را  در  آتـش  هجـران  خود  مسـوز

کــو  را  بـرای  درک  حضـور  آفـریـده‌انـد

 

 

   السلام علی حجهَ المعبود و کلمهَ المحمود  | 

 

سلام آقا جان!

باز هم جمعه  رنگ خون شد و من هنوز چشم انتظار بر لب جاده دل نشسته‌ام... می‌بینی مرا؟... همان که تنهای تنهاست... مثل همیشه... کفش‌ها را به گوشه‌ای انداخته و محو تماشای پایین رفتن قرص غمناک و سرخ رنگی است که تمام التهاب یک روز را با خودش می‌برد. همان که خودش را با سنگ ریزه‌های کنار جاده مشغول کرده است... آه... از ندبه پر امید صبح تا نوحه دلتنگی غروب فاصله‌ای است به اندازه یک قلب بی‌قرار... هنوز امیدوارم... نه به اندازه صبح... به اندازه یک مژه بر هم زدن... به اندازه آن مقدار از خورشید که هنوز رخ در نقاب کوه نکشیده... شاید بیایی از پس آن درخت... آن بید مجنون که دید مرا به انتهای جاده کور کرده... بیایی با آن لبخندی که تصویرش همیشه با من است... لبخندت چقدر زیباست...

مردم از کنارم می‌گذرند و به اشک‌هایم می‌خندند... شاید دیوانه‌ام می‌پندارند... باک نیست!... بر این شب زده خراب دوره گرد حرجی نباشد آن هنگام که چون تویی دلدارش باشی... آخ... غروب شد آقا... دیگر خورشید در افق نیست. جمعه به شب رسید... بید مجنون می‌رقصد زیر نسیمی که صورت خیسم را به بازی گرفته... سردم می‌شود... ای کاش بودی و با عبایت شانه‌های لرزانم را گرما می‌بخشیدی... از خدا بخواه زنده‌ام نگاه دارد... وعده من و شما جمعه دیگر... همین‌جا... کنار خرابه دل...

چنین که یخ زده ایمان من اگر هر روز      هـزار بـار بـیــایـد بـهـــار کـافـی نـیـسـت

خودت دعـا کن ای نازنین که برگردی      دعای این همه شب‌زنده‌دار کافی نیست

... نگاه می‌کنم به خودم و به دور و برم... سیاهی... سیاهی... شده‌ام مشکی پررنگ... پرکلاغی... آی که دستت می‌رسد کاری بکن! تشنه‌ام... تشنه کمی سپیدی که از خویش دریغ کرده‌ام... می‌خواهم بگویم از آنچه در دلم جاری است... اما مگر من و شما یکی نیستیم؟ اگر این گونه است پس خبر داری از آنچه بر من رفته و می‌رود... دستم بگیر، مگذار غرق شوم... اینجا میان مردم، در تنهایی... آه تنهایی!... هیچ‌گاه دست از سر دلم بر نمی‌داری.

صورت خیس از اشکم زیر هجوم داغ غربت به سله نشسته... نمی‌دانم پشت کدام دیوار این شهر آهنی، یاد شما را جا گذاشته‌ام... دیوارها چقدر بلندند... بلند به اندازه قامت گناهانم... قد و قامت توبه‌هایم آنقدر کوتاه شده که حتی پرچین‌های باغ سرما زده همسایه هم برایم به دیوارهای برجی می‌ماند تسخیر ناشدنی.

آقا جان دست دلم را بگیر... همان که توبه‌هایش مایه خنده فرشته‌ها شده... همان که هیچ آبرویی ندارد پیش خدا... همان که هنوز به عشق جمعه‌هایت زنده است... همان که دیشب برای آخرین بار توبه‌اش را ریختم توی جعبه‌ای از امید و دادمش دست فرشته‌ای که برساندش دست خدا... روی جعبه نوشته شده بود... «آهسته حمل کنید، محتویات این جعبه شکستنی است».

 

   السلام علی حجهَ المعبود و کلمهَ المحمود  |