
محبّت امام زمان عجّلاللهتعالیفرجه الشریف چیزی خریدنی نیست. محبّت باید به دل انداخته شود و دل آن محبّت را هضم کند.
کسانی که خدمت معصومین علیهمالسلام میرسیدند، خود دلباختهی آنها میشدند و محو اعمال و نگاهها و گفتارشان میشدند. محبّت آنها چنان در دلشان میافتاد که همه چیز از ذهن رفته و فقط محبّت ولی خدا جای داشت. پس این گونه محبّتها هرگز از بین نخواهد رفت و ما در حال حاضر در زمان غیبت زندگی میکنیم و بهدور از ولی نعمت ، اما نمیشود گفت به دور ، زیرا کسی که تمام اعمال ما را در نظر دارد ، از هر فرد دیگری به ما نزدیکتر است.
پس گرفتن و جذب شدن محبّت کسی که همانند آفتاب پشت ابر است سنگینتر و سختتر است. اما کسانی که محبّتی در دلشان از این امام حیّ و حاضر دارند ، خود را چنان به امام نزدیک در نظر میگیرند که گویی امام در نزدیکی آنها زندگی میکند. پس چنین محبّتی از این امام در نبود او خود گواه نزدیکی است.
بـه درد هـجر بـســازیـد چـاره جـز ایـن نیســـت
اگـر فـراق نبـاشـد وصـال شـــیرین نـیـســت
قســم بـه شــور جوان این کلام پیـر من اســت
که هر که را نبود عشق و عاشقی دین نیسـت
بیــا کـه بی گـل رویــت بهـار پـاییـز اســـت
بیـا کـه بی تـو بـه بســتـان و بـاغ آذیـن نیـســت
جهان در تب ستمگری ها ، گرفتاریها ، جنگ ها و خونریزیها می سوزد. از هر سویی امواج سهمگین فتنه و بلا غوغا ها به پا کرده و تاریکی های جاهلیت بر همه جا سایه شوم گسترده است. گرگ ظلم بر حلقوم مستضعفان چنگال افکنده است. از هر کوی فریاد از بی عدالتی ها و محرومیت ها و ... به گوش می رسد و از هر سوی ناله مددخواهی و التماس کمک جویی شنیده می شود.
آیا این شام تیره روز روشنی در پی ندارد؟! آیا محرومان را دادرسی نیست؟! آیا مظلومان را منتقمی نیست؟! و بالاخره آیا برای جهان مصلحی نیست که آن را از چنگ و دندان ظلم برهاند و سایه پر عطوفت همای عدالت را بر پهنه آن بگستراند و درخت تیره روزی ها را ریشه کن سازد و همه مستضعفین را با مهر و مودت بنوازد؟!
اصولاْ برای برقراری حکومت در یک جامعه - اگر بر مبنای زور و استعمار نباشد - به سه شرط اساسی نیاز است :
۱- قانونی که ضامن سعادت آن جامعه باشد.
۲- اجرا کننده ای که هم کفایت و شایستگی فهم و اجرای آن قانون را داشته باشد و هم معصوم باشد تا مردم تبلور عینی قانون را ببینند.
۳- قانون و مجری آن هر دو در جامعه پایگاه مردمی وسیعی داشت باشند.
جامعه ای که قانون کامل ندارد ، به خانه ای می ماند که پایه اش ویران و دیوارش در آستانه ریزش و نابودی باشد. قانون به منزله روح است که هرگونه جنبش و پیشرفت ، یا رکود و عقب گرد به آن بستگی دارد. اما باید دانست که قانون کامل مورد نیاز جامعه در هر زمان و مکان هرگز از مغز افراد بشر تراوش نمی کند.
انسان هر روز فکری تازه و اندیشه ای جدید و ابتکاری نوین به دست می آورد. هیچ بشری نمی تواند تمام جوانب و شئون و ویژگی های همه انسانها را در تمام زمان و مکان ها دریابد و نیز هیچ کسی نمی تواند خودش را از کلیه تمایلات و اغراض و شهوات خالی کند و فقط حقیقت و مصلحت عمومی را در نظر بگیرد و قانون وضع نماید. لذا مراکز و مجامع قانون گذاری در سراسر عالم هر روز قانونی را نسخ و یا کم و زیاد می کنند. چنانکه عملاْ می بینیم هیچ یک از قوانین دست پرورده بشر برای سعادت انسان ارمغانی نیاورده ، بلکه برعکس بر مشکلات و گرفتاریهایش افزوده اند.
بنابر این قانونی می تواند عهده دار سعادت انسان شود که آفریننده انسان آن را بنا نهاده و برایش فرستاده باشد و آن قرآن کریم است که باطل به هیچ وجه در آن راه ندارد. کتابی جامع است که هیچ خشک و تری نیست ، مگر آنکه در آن آمده است. ولی این قانون محکم و کامل الهی اجراکننده ای می خواهد که دارای سه شرط اساسی باشد :
۱- آگاهی و احاطه کامل به علوم و ژرفای معانی و اسرار آن
۲- عصمت
۳- قدرت و تمکن از اجرای قانون
زیرا اگر از قرآن اطلاع و آگاهی کامل و همه جانبه ای نداشته باشد ، در تبلیغ و تفسیر و اجرای آن انحراف ها و خطاهای بزرگی پدید می آورد و اصلاْ احکام قرآن را مسخ می کند به طوری که مردم را به جای نزدیک کردن به قرآن ، با آن بیگانه می سازد. چنانکه این امر در طول تاریخ اسلام از سوی نا اهلان اتفاق افتاده است ، نا آشنایاهان به معارف و حقایق قرآن بر مسند اجرای آن تکیه زدند و آتشی افروختند که نسل های بعد نیز در آن می سوزند.
اگر مجری قرآن معصوم نباشد ، باز از جهات دیگری خرابی های بزرگی به بار می آید. مجری قرآن که حافظ و نگهبان آن باید باشد ، چگونه می شود خطایی از او سر زند و باز هم نام حافظ قانون بر او گذاشت؟
و نیز احتیاج مردم به اجرا کننده قرآن به خاطر آن است که در علم و عمل قاصرند و در معرض خطا و اشتباه. حال اگر مجری قرآن خود جایزالخطا باشد ، چه باید کرد؟ و چه کسی مانع از خطای او خواهد شد؟ آیا باید مردم با او مخالفت کنند و بگویند تو در اینجا اشتباه کردی یا نه؟
بنابر این مجری قانون الهی باید معصوم باشد ، یعنی به هیچ وجه خطا و اشتباهی از او سر نزند ، چنانکه عملاْ هم دیده شد که افراد غیر معصوم در طول تاریخ اسلام نتوانسته اند احکام قرآن را در جامعه اجرا کنند.
سومین شرط گفته شده ، یعنی قدرت و تمکن از اجرای قرآن بیشتر به خود مردم مربوط می شود. در شرایط برقراری یک حکومت اشاره شد که باید قانون و مجری - هر دو - در جامعه پایگاه مردمی وسیعی داشته باشند.
چنین مصلحی که تمام این شرایط در او جمع باشد را خداوند قرار داده است. او یازدهمین فرزند امیر المومنین علی (ع) و دوازدهمین جانشین بر حق رسول خدا (ص) ، حضرت حجة بن الحسن العسکری (عج) می باشد.
می پرسید پس چرا این مصلح نهضتش را آغاز نمی کند و برای برچیدن بساط ظلم و بر هم زدن دستگاه باطل و نابود کردن ستمگران و سرکشان و مستکبران قیام و اقدام نمی نماید؟! و چرا این خورشید جهان افروز از پشت ابر غیبت بیرون نمی آید؟!
جواب این است که زمینه آن قیام جهانی و حکومت آسمانی در تمام عالم انسانی فراهم نیست. هنوز آمادگی لازم و شایستگی تمام عیار برای برقراری آن حکومت در میان مردم به وجود نیامده است. این یکی از شرایط و ارکان اساسی تربیت است که بدون استعداد و قابلیت و آمادگی ، تربیت ممکن نیست. پس باید قدم اول را در ایجاد استعداد و زمینه لازم برداشت. که چون انسان به این مرحله رسید ، خود احساس نیاز می کند و خود به جستجو و طلب می پردازد و وقتی به مقصود و مرادش رسید ، قدر آن را می داند.
پس طمانطور که در زمین شوره زار گیاه نمی روید ، همچنین در جامعه ای که زمینه صلاح و سامان یافتن نداشته باشد ، نمی توان برنامه اصلاحی پیاده کرد که گفته اند :
ملتی که در انتظار مصلح به سر می برد ، خود باید صالح باشد.
شمشــیر نیک ز آهن بد چون کنـد کس ناکس به تربیت نشود ای حکیم کس
باران که در لطافت طبعش خلاف نیست در باغ لاله رویـد و در شــوره زار خس
البته مراتب استعداد و آمادگی نیز فرق می کند. مثلاْ استعداد ذاتی و آمادگی فطری برای پذیرش عدالت در تمام افراد بشر هست ، ولی این مرتبه - با اینکه ریشه و اساس اولیه استعداد است - برای یک حرکت اصلاحی تمام عیار و فراگیر کافی نیست. با توجه به اینکه امیال و شهوات ، روی این مرتبه از استعداد بسیاری از افراد پرده های ضخیمی می افکند و مانع از این می شود که حق و عدالت را بپذیرند. پس مرتبه مناسبی از استعداد لازم است که تؤام با معرفت و شناخت آن مصلح و شور و شوق و بلکه سوز و گداز برای او باشد.
هر شخص که کاملاْ در زندگی خود و جهان خلأ را درک کند و ضرورت حیاتی پر کردن آن جای خالی را لمس نماید ، همچون کودکی که چون پدری دلسوز برای خود نشناسد و او هم در سفر باشد ، لحظه ای آرام و قرار نیابد و لختی با آسودگی خیال نیاساید و روزی از گریه و اشک و به زبان آوردن نام پدر باز نماند.
اسلام همچون یعقوب با بی صبری و فریاد ، یوسف گم گشته اش را می طلبد. ولی این فرزندان کم استعداد و ناقابل باید در طوفان های کوبنده روزگار احساس خطر جدی کنند و بی درنگ یوسفی را که بر اثر کمی استعداد و لیاقت آنها و کارهای ناشایست و کردارهای زننده شان از آن دور شده ، بجویند و دست تضرع و تذلل به سوی او دراز نمایند که :
ای عزیز ! به همه ما و خانواده هایمان بیچارگی رسیده و با کالایی ناچیز به سویت آمده ایم.
آیا هنگام آن نرسیده که فرزندان اسلام به این مرحله از استعداد برسند؟! آیا هنگام آن نشده که از خواب گران برخیزند و جای خالی صاحب و سرپرستشان را حس کنند و به جستجوی او بپردازند؟! آیا آن زمان نیامده که این قوم در وضع نابسامانشان تجدید نظر کنند تا خداوند هم سامان دهنده انان را برساند؟! آیا روز آن نیست که خروش انتظار ، دریای رحمت کردگار را به تلاطم آرد و خورشید بهار مستضعفین از افق کعبه سر زند؟!
به امید آن روز و در آرزوی وصال با آن یگانه منجی...
اللهم عجل لولیک الفرج.
سالهاست که در انتظار دیدن جمالت ، چشم انتظاریم. به هر گلی که میرسیم بوی تو را در آن جست و جو میکنیم. در کوچه پس کوچههای عشق به دنبال معشوق میگردیم تا شاید نشانی از تو بیابیم و بتوانیم گرمای وجودت را با تمام وجودمان حس کنیم. چه زیباست لحظهی وصال! یا صاحب الزمان عجّلاللهتعالیفرجکالشریف! قلبم آکنده از عشق به شماست ، ولی اعمالم چیز دیگری میگویند. شنیدهام که اندرون قلب مرا میبینی و گرچه اعمالم باعث آزردگی خاطر شماست ولی عشق به وصال وجود نازنینت ، مرا به زندگی و آینده امیدوار میکند.
در آن نفـس کـه بمـیرم در آرزوی تو باشم بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم
قلم ناتوان است از حس و نگارش عشقی که خودم هم نمیتوانم آن را بیان کنم.
مولای من! آن زمان که در جست و جوی شما آوارهی کوی و برزن هستم تا نشانی از تو بیابم ، وقتی به در خیمه میرسم ، متوجّه میشوم که من نیز مانند آن مرد صابونی ، غرق در پستیهایی هستم که مانع رسیدن به وصال محبوب است.
هنگامی که به درون خود و به فطرت اولیهی خویش که خداوند در نهاد همه گذاشته مراجعه میکنم ، با چشم دل آثار و برکات شما را به خوبی میبینم و بارقههای امید در وجودم شعلهور میشود.
بهشـت عـدن اگر خـواهی بیا با ما به میخانه که از روی خمت سوزی به حوض کوثر اندازیم
آری ، جهت رسیدن به کمال عظمای الهی باید به در خانه رفت. باید خانه را پیدا کرد و در مسیر رسیدن ، از سختیها و نا ملایمات نترسید.
در بیابان گـر به شـوق کعبه خواهی زد قـدم سـرزنشها گـر کـند خـار مـغـیلان غـم مخـور
با یاد تو آغاز میکنم که سرآغاز هر سخن و شیرینی هر نوشته و لذّت هر عاشقی. دنیا با نام تو زیباست و عشق با نام رنگین تو معنا پیدا میکند. وجودت را سالهاست که در خود احساس میکنم و عشق تو سالیان سال است که مرا بیچاره کرده است. کودکیم را میگویم که با نام و یاد تو مادر مرا در آغوش میکشید و در گوش دلم نجوای محبّت تو میکرد. در ویرانکدهی دلم پا گذاشتی و مرا از قید و بند حقارت و پستی در آوردی. تو را با تمام وجودم ، با تمام هستیم دوست دارم ای تنها غریب دوران!
چون بوی خوش عطر که نه ، صدها و . . . بار خوشبوتر از عطر خانهی دلم را معطّر نمودی ، اما همچون بوی عطر ، زود بیرون نرفتی. یاد از شبهایی میکنم که در هجر تو و در دوری از بوی خوش حضورت سپری شد و چه شبها و روزهایی که در مصیبت نبودنت اشک حسرت ریختم و ای کاش تو را دمی دیده بودم. اما این چه حرفی ست که میگویم ، من کجا و آن مهربان همیشه وفادار به دوستی کجا ، من کجا و آن یار سفرکرده کجا ، من کجا و آن یار غایب کجا؟! من در خودم جرأت نگاه به صورتش را نمییابم. چگونه شرم و حیا اجازه میدهد که منِ کوچک و حقیر چهرهی آن گل زیبا را نظاره نمایم؟! با همهی کوچکی و زشتیم ، باز او آمد و در كنارم نشست. اگر او نبود ، من چگونه میتوانستم برای مادرش گریه کنم؟ چگونه پای دلم میتوانست در برابر عظمتش ایستادگی کند؟ وای از غریبی دوران!
لحظهای را که دست نوازشت بر سرم کشیده شد ، فراموش نمیکنم. آن لحظهای که من برای مادرت میگریستم و تو مرا با تمام بدیهایم میخریدی و صدای یا زهرایم آبی بود بر آتش غمها و مصیبتهایت.
آخرین سخنم فقط شرمندگی از بزرگیت، از گذشتت میباشد. تو را میخوانم و تو را صدا میکنم و صدای الامانم بلند است که ای مولای غریبم و ای پدر مهربانم و ای ارباب خوبم! مرا از قید گناه آزاد کن و حلقهی نوکری را از گردنم باز مکن!
صدایت میکنم؛ مرا دریاب و کوچکیم را ببین و پناهم ده!
امیدم خیمهگاه توست، آرزویم ظهور تو و پناهم مجلس مادر توست.
آن نازنين كه وصـف جمالش خدا كند
امشب خدا كند كه نگاهى به ما كند
آن دلنـــواز از دل و از جــــان عزيــزتــر
باشـــد كه درد جـان و دل ما دوا كنــد
هر جمعه به جاده آبی نگاه می كنم و در انتظار قاصدكی می نشینم كه قرار است خبر گامهای تو را برای من بیاورد ، گامهای استوار و دستهای سبزت را. اگر بیایی ، چشمهایم را سنگفرش راهت خواهم كرد. تو می آیی و در هر قدم ، شاخه ای از عاطفه خواهی كاشت و قاصدكی را آزاد خواهی كرد. تو می آیی و روی هر درخت پر شكوه لانه ای از امید برای كبوتران غریب خواهی ساخت. صدای تو ، بغض فضا را می شكافد ، فضای مه آلودی كه قلب چكاوكها را از هر شاخه درختش آویزان كرده اند. تو با دستهایت بر قلبهای شقایق ها رنگ سبز امید خواهی زد و با رنگ پر معنای دریا خواهی نوشت:
به نام خدای امیدها !
تو می آیی در حالی كه دستهایت پر از گلهای نرگس است. تو دل سرد یكایك ما را با نواهای گرمت آفتابی می كنی و كعبه عشق را در آنها بنا خواهی كرد. دست نوازش بر سر میخك هایی خواهی كشید كه باد كمرشان را خم كرده است. تو حتی بر قلب كاكتوسها هم رنگ مهربانی خواهی زد. تو می آیی و با آمدنت خون طراوت و زندگی در رگهای صبح جریان پیدا خواهد كرد...
تو می آیی ای پسر فاطمه ، یوسف زهرا ، مهدی جان. به امید آن روز !