
اِنّهُم یَرَونَهُ بَعیدا وَ نَراهُ قَریبا
آن شب كه همه ميكده ها باز شوند
يـــاران خرابــات هــم آواز شـــــوند
فــارغ ز رقيــب در كنــار محبـــوب
طومـار فـراق بســته و هم راز شــوند
مثل همیشه از او کمک میگیرم. آری ، حتی در نوشتن دربارهی او !
او . . . خدایا چه بگویم !؟ آخر میشود شیرینی را توصیف کرد؟ ولی میگویم : خوب است ، عشق است ، آرامش است ، دوست است ، صفاست ، نور است ، نه ، این جور دلم آرام نمیشود ، بگذار جور دیگر بگویم . . .
فقط میدانم مثل هیچ کس نیست ، دوست داشتنش هم مثل دوستیهای دیگر نیست. هر گاه لحظهای ، فقط لحظهای به او فکر میکنم ، آتشی نه ! انقلابی در درونم رخ میدهد. ای کاش استاد از این کلمه سؤال نمیکرد : محبّت !
محبّت خود وجدانی ست و ناگفتنی ، چه رسد به این که در مورد کسی باشد که نامش دل را میبرد. بهتر است از پیش خود نگویم ، از کسـانی بگویم که پیوند بیشـتری با ایشان دارند. به قـول آنها :
اکسیر اعظم است این محبّت پسر فاطمه (سلاماللهعلیها).

شیخ طبرسی چنین گفته است:
سعد بن عبد الله قمی اشعری گفته است : با یک نفر ناصبی که از همه ناصبی ها در مجادله قوی تر بود آشنا شدم. روزی هنگام مناظره به من گفت : مرگ بر تو و هم مسلکانت باد . شما رافضی ها ، مهاجرین و انصار را مورد طعن قرار می دهید و محبت پیغمبر (ص) را نسبت به آنان انکار می کنید و حال آنکه اولی ۱ ، بالاترین افراد اصحاب است که به اسلام سبقت جسته ، مگر نمی دانید که رسول خدا (ص) او را شب هجرت از ترس بر جان او ، با خود به غار برد چنانکه بر جان خود ترسان بود. برای اینکه می دانست که او خلیفه و جانشین آن حضرت خواهد شد ، لذا خواست که جان او را مانند جان خود حفظ کند تا مبادا وضع دین بعد از خودش مختل شود ، در همان حال علی (ع) را در رختخواب خود قرار داد ، چونکه می دانست اگر او کشته شود وضع اسلام مختل نمی گردد ، زیرا کسانی از اصحاب بودند که جای او را بگیرند ، لذا خیلی به کشته شدن دیگران اهمیت نمی داد.
سعد می گوید : من جوابش را دادم ، ولی جوابها دندانشکن نبود.
سپس گفت : شما رافضیان می گویید : اولی و دومی ۲ منافق بودند و به ماجرای لیلة العقبه استدلال می کنید. آنگاه گفت : بگو ببینم آیا مسلمان شدن آنها از روی خواست و رغبت بود یا اکراه و اجباری در کار بود؟
من در اینجا از جواب خودداری کردم ، چونکه با خود اندیشیدم اگر بگویم از روی اجبار و اکراه مسلمان شدند که در آن هنگام اسلام نیرومند نشده بود تا احتمال اینکه معنی داده شود و اگر بگویم از روی خواست و رغبت اسلام آوردند که ایمان آنها از روی نفاق نخواهد بود.
از این مناظره با دلی پر درد باز گشتم ، کاغذی برداشتم و چهل و چند مسئله ای که حل آنها برایم دشوار بود نوشتم و با خود چنین گفتم : این نامه را به نماینده مولی ابو محمد حسن بن علی عسکری (ع) - یعنی احمد بن اسحاق که ساکن قم بود - تسلیم کنم ، اما وقتی سراغ او رفتم دیدم سفر کرده است ، به دنبال او مسافرت کردم تا اینکه او را یافتم و جریان را با او در میان گذاشتم. احمد بن اسحاق به من گفت : بیا با هم به سامراء برویم تا از مولایمان حسن بن علی (ع) در این باره سؤال کنیم. پس با او به سامراء رفتیم تا به درب خانه مولایمان رسیدیم و اجازه ورود خواستیم. اجازه داده شد و داخل خانه شدیم. احمدبن اسحاق کوله باری داشت که با عبای طبری آن را پوشانده بود که در آن صد و شصت کیسه از پول های طلا و نقره بود و بر هر یک از آنها مهر صاحبش بود و چون چشممان به جمال حضرت ابو محمد الحسن بن علی (ع) افتاد دیدیم که صورتش مانند شب چهارده می درخشد و بر روی رانش کودکی نشسته که در حسن و جمال مانند ستاره مشتری است. در پیشگاه آن حضرت انار زرینی قرار داشت که با جواهرات و نگین های قیمتی زینت شده بود ، انار را یکی از رؤسای بصره اهدا کرده بود ، امام (ع) قلمی در دست داشت و با آن روی کاغذ چیزی می نوشت و هرگاه کودک دستش را می گرفت آن انار را می افکند تا آن کودک برود و آن را بیاورد و در این فرصت هر چه می خواست می نوشت. سپس احمد بن اسحاق عبا و کوله بار را نزد حضرت امام حسن عسکری (ع) گشود. پس از آن حضرت نظری به کودک افکند و گفت : مهر از هدایای شیعیان و دوستانت برگیر. عرضه داشت : ای مولای من ! آیا جایز است دست پاک به سوی هدایای نجس و اموال پلید دراز شود؟
آن حضرت به احمد بن اسحاق فرمود : آنچه در کوله بار است بیرون بیاور تا حلال و حرام از هم جدا شود. پس او کیسه ای بیرون آورد. کودک گفت : این مربوط به فلان شخص از فلان محله قم است که شصت و دو دینار دارد ، از پول منزلی که فروخته و ارث از پدرش چهل و پنج دینار است و از پول هفت پیراهن چهارده دینار و اجرت سه دکان سه دینار.
مولای ما فرمود : راست گفتی فرزندم ، حرام از آن را بیان کن. کودک گفت : در این کیسه دیناری است که در فلان سال در ری سکه خورده ، نیمی از نقشش رفته و سه قطعه مقراض شده که وزن آنها یک دانق و نیم است. حرام در این اموال همین مقدار است که صاحب این کیسه در فلان سال و فلان ماه نزد نساجی که همسایه اش بود یک من و ربع پشم ریسیده شده داشت که مدت زیادی بر آن گذشته بود ، پس آن را سارقی دزدید. نساج به او ابلاغ کرد ، ولی او سخن نساج را نپذیرفت و به جای آن به مقدار یک من و نیم پشم نرم تر از مال خودش که به سرقت رفته بود تاوان گرفت. سپس سفارش داد تا برایش پیراهنی از آن بافتند ، این دینار و آن مقراض شده ها از پول آن پیراهن است.
احمد بن اسحاق گره از کیسه گشود ، دینار و مقراض شده ها را همان طور که خبر داده بود در آن دید. سپس کیسه دیگری بیرون آورد.
ادامه دارد...
۱ و ۲ : لعنة الله علیهم اجمعین

مهدی جان! بگذار نباشد بر من صبحی که بدون تو آغاز شود. در آن پگاهی که نسیم عشق شروع به وزیدن میکند ، در آن سکوت صبحگاهی ، فقط تویی که میتوانی روح سوهان خوردهی مرا از زخم زمانه التیام بخشی.
مولای من! میگویند انتظار مثل درد دندان است ولی نه ، اگر اینطور بود ، آن را به راحتی به دور میانداختم. والله که از انتظار بند بند وجودم در آتش فراقت میسوزد.
یا صاحبالزمان! تا کی در آسمان به پرنده خیره شوم؟ تا کی گلهای سرخ را به یادت بر پردهها سنجاق کنم؟ تا کی در پیادهروی نگرانی انتظار قدم زنم؟
مولای من! ارمغان غیبت تو ، دل شکستهای ست که در قفس سینهام بر بستر انتظار آرمیده است.
یا صاحبالزمان! سایهی سبزت بر سرم کم مباد. ای کاش دعایم مستجاب میشد که خداوند گناهانم را به محضرت نرساند تا دل پر دردت از دست نوکر بی مقدارت نرنجد ، زیرا دل قشنگت دیگر جای گنجاندن کجرویهای مرا ندارد. کاش بر دعای فرجم در حق تو ای گل زهرا سلاماللهعلیها ، مرغ آمین ، آمین میگفت و تو را از زندان غیبت نجات میداد.
آیا مرا به مروارید بخشش مزیّن خواهی کرد؟ آیا میشود که دوباره مثل روزهای اوّل آشناییام با تو ، به خوابم بیایی و بر روی سیاهم لبخند بزنی؟ هنوز چهرهی مهربانت را که در خواب دیده بودم ، از خاطرم نرفته چون میدانم که از دل نرود هر آن که از دیده برفت.
نمیدانم چطور بگویم که خودم هم راضی شوم. اگر با زبانِ دلم شروع کنم حرفم زود تمام میشود ، امّا دوست دارم با همان امامی نجوا کنم که بهایی برای محبّتش نداده بودم.
داشتم زندگیم را میکردم؛ تا این که صحبت از آقایی به میان آمد که خود غریب بود و به درد دیگران آشنا.
گفتم یا علی بگویم و با آقایی که این همه ذکر خیرش را میکنند ، صحبتی کنم.
کلام اوّل همان و جواب هم همان.
به خدا اصلاً نمیتوانم چیزی از محبّت اربابم بگویم. اگر شرمندگی را بهانه قرار دهم ، باز هم وجدانم راضی نمیشود و راستی اگر شرم میکردم . . .
کلام آخر :
خدایا اگر قرار است بمیرم ، بگذار امامم بیاید؛
اگر قرار است بسوزم ، بگذار امامم ببیند؛
و اگر قرار است به غربت نشستن او از جانب ما باشد ، الهی العفو!
روایتی است که در در اصول کافی از ابوعبیده حذاء آمده است که حضرت امام صادق (ع) فرمود : ای ابوعبیده هرگاه قائم آل محمد (عج) بپاخیزد ، به حکم داوود (ع) و سلیمان (ع) حکم می کند و از بیّنه و شاهد نخواهد پرسید.
و در همان کتاب از ابان منقول است که گفت : از حضرت امام صادق (ع) شنیدم که می فرمود : دنیا تمام نخواهد شد تا اینکه مردی از تبار من ظهور نماید که به حکم آل داوود حکومت کند و از بیّنه و شاهد نپرسد و به هر موجودی حقش را می دهد.