
باز هم غروب سرخ آدينه است و لحظه قبض و سنگينى روح بر قلب ...
باز هم فارغ از تمام افكار زمينى با دلى آكنده از عشق به افق سرخ و خونين چشم دوختهام و دلتنگ ديدار توام و آنقدر حرفهاى ناگفته برايت دارم كه گمان نمىكنم عمر مجال گفتن آنها به من دهد.
هميشه احساس مىكنم در اين روز بيشتر به تو نزديك مىشوم و راحتتر مىتوانم با تو صحبت كنم.
همين چند دقيقه پيش پرستو را ديدم به سوى افق پر مىكشيد و شاد بود دليل شاديش را پرسيدم. مىدانى چه گفت؟
پرستو مىگفت: كسى در باغى زيبا با دستهايى مهربان برايش لانهاى از شاخههاى درخت عشق ساخته و او مىخواهد براى زندگى به آنجا برود.
پرسيدم چه كسى؟ در كدام باغ؟ گفت : تو فكر مىكنى ما پرستوها بىصاحب و آشيانهايم؟ اگر يك عمر دربدرى مىكشيم و خانه بدوشى ، همهاش به عشق ديدار و وصال معشوق است و اكنون است آن لحظه باشكوه وصال ! و آنگاه پر كشيد و از ديد من دور شد.
گويى پرستو نزد تو مىآمد ، به حالش غبطه خوردم ، كاش من هم روزى به ديدار تو بهترين بيايم ، راستى برايتبگويم; ديشب در خواب شقايق را ديدم ، او نيز همانند من خون دل مىخورد. آخر او بارها از عشق تو جان سپرده و با اشك پاك آسمان ديگر بار از قلب زمين روييده و زنده شده ! مىدانى؟
مردم اسمش را گذاشتهاند گل هميشه عاشق ! چون هميشه جامهاى سرخ از خون دلش بر تن دارد و هميشه مانند من عاشق عزيزى چون تو بوده.
محبوبم ! مگر نه اينكه مىگويند مىآيى ! و دست مردم را مىگيرى و عاشقان را نوازش مىكنى پس بيا ! بيا اى محبوب زيبا ! اى خوبروى مهپيكر ! بيا و دل تنگ مرا مونس باش ، بيا و درد مرا درمان باش ، بيا و چشم منتظر مرا با نور ربانيت نورانى كن ، كه بهترين دلتنگيها ، دلتنگى براى تو و شيرينترين درد ، درد فراق تو و زيباترين لحظهها ، لحظههاى انتظار كشيدن براى تو ، و من حاضر نيستم ذرهاى از درد تو را به آسانى از دست بدهم !
طنين دلنواز اللهاكبر گوشم را مىنوازد و اميد بر فرج و ظهورت مىبندم ، اى بهترين ...
اى يوسف گمشده زهرا (سلام الله علیها).
يادم مىآيد مادربزرگ هميشه مىگفت ما هر روز معشوقمان را مىبينيم ، چرا كه اگر نبينيمش سوى چشمانمان را از دست مىدهيم ، آرى من نيز هر روز تو را مىبينم ، اما براستى به كدام چهرهاى و در كدامين جامه كه هر روز تو را زيارت مىكنم ، كه هيچگاه سعادت شناخت تو را ندارم؟ باز هم از جا برمىخيزم ، به آب ديده وضو مىكنم و سماتى بر سماء مىخوانم تا تسكين دل دردمندم باشد ، دعايى كه به گفته مادربزرگ فرجت را نزديكتر مىسازد.
به هر حال نمىتوانم دلتنگى نكنم ، زيرا با همه دردها و ناراحتيهايى كه در بردارد ، براى من دوست داشتنى است. ديگر اشك مجالم نمىدهد و قطرات آن كه از عمق وجودم سرچشمه گرفتهاند بر شيارهاى مورب گونههايم سرازير مىشوند و قلبم را از هر چه غير از توست مى شويند و قلبم اكنون آنچنان زلال است كه مردن و منتظر ماندن برايش يكسان است . قلب من خواه با مرگ بخاطر تو پر شود ، خواه با انتظار براى تو ! فرقى نمىكند ، در اين هر دو ابديت عشق تو برپاست !
براستى تو كيستى؟ تو كه در كنارم هستى ، بىآنكه تو را ببينم يا حداقل بشناسم ، تو كه غالبا ديدارت مىكنم ! تو كيستى كه وقتى با تو صحبت مىكنم سكوت مىكنى و هيچ بر زبان نمىآورى ولى به اعماق قلبم نفوذ كرده و آنجا با من سخن مىگويى؟! بگو براستى تو كيستى؟ چگونهاى؟ كجائى؟ چه وقت مىآيى؟ آن زمان كه گل ستارهها پرپر شدند؟ آن زمان كه همه رؤياهاى درخشان پرندهاى شدند و پر كشيدند؟ آن زمان كه تبر مرگ بر خاكم افكند و طاق آسمان فرو ريخت؟ آن زمان مىآيى؟ نه نه ، چه عذابآور است و چه تلخ و ناگوار ، با من اينگونه نامهربان مباش و بيا ، بيا و درد مرا درمان كن !
چشمهايم ديگر از اشك پر شده و افق را تار مىبينم و درخشش آسمان در قطرات اشكم محو مىشود ، دلم طاقت نمىآورد مىخواهم فريادى از عمق جان برآورم و به همه بگويم ديگر تاب اين همه انتظار را ندارم ، ولى شيرينى و زيبايى و عظمت اين انتظار خوش همچون سنگى مقاوم در برابر سيلاب گريههاى مننشسته ، پس اى پاكتر از زلال آب ، همچون ستارهاى پس از باران منتظرت مىنشينم و از تو مىپرسم; كه براستى چه وقت مىآيى؟ تا همه را از اينهمه ظلم و ستم و جور رهايى دهى ! آن چه زمانى است كه تو : عزیز ما ، محبوب ما ، سرور ما ، صاحب ما و آقاى بزرگوار ما بر مسند زرين پادشاهى عالم عدالت مىنشينى ! براستى اى صاحب عصر آن چه عصرى است؟ و در اين هنگام است كه طنين دلنواز اللهاكبر گوشم را مىنوازد و اميد بر فرج و ظهورت مىبندم ، اى بهترين ...
اى يوسف گمشده زهرا (سلام الله علیها).