تبليغاتX
السلام علیک یا ابا صالح المهدی - عج

باز هم غروب سرخ آدينه است و لحظه قبض و سنگينى روح بر قلب ...

باز هم فارغ از تمام افكار زمينى با دلى آكنده از عشق به افق سرخ و خونين چشم دوخته‏ام و دلتنگ ديدار توام و آنقدر حرفهاى ناگفته برايت دارم كه گمان نمى‏كنم عمر مجال گفتن آنها به من دهد.

هميشه احساس مى‏كنم در اين روز بيشتر به تو نزديك مى‏شوم و راحت‏تر مى‏توانم با تو صحبت كنم.

همين چند دقيقه پيش پرستو را ديدم به سوى افق پر مى‏كشيد و شاد بود دليل شاديش را پرسيدم. مى‏دانى چه گفت؟

پرستو مى‏گفت: كسى در باغى زيبا با دستهايى مهربان برايش لانه‏اى از شاخه‏هاى درخت عشق ساخته و او مى‏خواهد براى زندگى به آنجا برود.

پرسيدم چه كسى؟ در كدام باغ؟ گفت : تو فكر مى‏كنى ما پرستوها بى‏صاحب و آشيانه‏ايم؟ اگر يك عمر دربدرى مى‏كشيم و خانه بدوشى ، همه‏اش به عشق ديدار و وصال معشوق است و اكنون است آن لحظه باشكوه وصال ! و آنگاه پر كشيد و از ديد من دور شد.

گويى پرستو نزد تو مى‏آمد ، به حالش غبطه خوردم ، كاش من هم روزى به ديدار تو بهترين بيايم ، راستى برايت‏بگويم; ديشب در خواب شقايق را ديدم ، او نيز همانند من خون دل مى‏خورد. آخر او بارها از عشق تو جان سپرده و با اشك پاك آسمان ديگر بار از قلب زمين روييده و زنده شده ! مى‏دانى؟

مردم اسمش را گذاشته‏اند گل هميشه عاشق ! چون هميشه جامه‏اى سرخ از خون دلش بر تن دارد و هميشه مانند من عاشق عزيزى چون تو بوده.

محبوبم ! مگر نه اينكه مى‏گويند مى‏آيى ! و دست مردم را مى‏گيرى و عاشقان را نوازش مى‏كنى پس بيا ! بيا اى محبوب زيبا ! اى خوبروى مه‏پيكر ! بيا و دل تنگ مرا مونس باش ، بيا و درد مرا درمان باش ، بيا و چشم منتظر مرا با نور ربانيت نورانى كن ، كه بهترين دلتنگيها ، دلتنگى براى تو و شيرين‏ترين درد ، درد فراق تو و زيباترين لحظه‏ها ، لحظه‏هاى انتظار كشيدن براى تو ، و من حاضر نيستم ذره‏اى از درد تو را به آسانى از دست ‏بدهم !

طنين دلنواز الله‏اكبر گوشم را مى‏نوازد و اميد بر فرج و ظهورت مى‏بندم ، اى بهترين ...

اى يوسف گمشده زهرا (سلام الله علیها).

يادم مى‏آيد مادربزرگ هميشه مى‏گفت ما هر روز معشوقمان را مى‏بينيم ، چرا كه اگر نبينيمش سوى چشمانمان را از دست مى‏دهيم ، آرى من نيز هر روز تو را مى‏بينم ، اما براستى به كدام چهره‏اى و در كدامين جامه كه هر روز تو را زيارت مى‏كنم ، كه هيچگاه سعادت شناخت تو را ندارم؟ باز هم از جا برمى‏خيزم ، به آب ديده وضو مى‏كنم و سماتى بر سماء مى‏خوانم تا تسكين دل دردمندم باشد ، دعايى كه به گفته مادربزرگ فرجت را نزديكتر مى‏سازد.

به هر حال نمى‏توانم دلتنگى نكنم ، زيرا با همه دردها و ناراحتيهايى كه در بردارد ، براى من دوست داشتنى است. ديگر اشك مجالم نمى‏دهد و قطرات آن كه از عمق وجودم سرچشمه گرفته‏اند بر شيارهاى مورب گونه‏هايم سرازير مى‏شوند و قلبم را از هر چه غير از توست مى شويند و قلبم اكنون آنچنان زلال است كه مردن و منتظر ماندن برايش يكسان است . قلب من خواه ‏با مرگ بخاطر تو پر شود ، خواه با انتظار براى تو ! فرقى نمى‏كند ، در اين هر دو ابديت عشق تو برپاست !

براستى تو كيستى؟ تو كه در كنارم هستى ، بى‏آنكه تو را ببينم يا حداقل بشناسم ، تو كه غالبا ديدارت مى‏كنم ! تو كيستى كه وقتى با تو صحبت مى‏كنم سكوت مى‏كنى و هيچ بر زبان نمى‏آورى ولى به اعماق قلبم نفوذ كرده و آنجا با من سخن مى‏گويى؟! بگو براستى تو كيستى؟ چگونه‏اى؟ كجائى؟ چه وقت مى‏آيى؟ آن زمان كه گل ستاره‏ها پرپر شدند؟ آن زمان كه همه رؤياهاى درخشان پرنده‏اى شدند و پر كشيدند؟ آن زمان كه تبر مرگ بر خاكم افكند و طاق آسمان فرو ريخت؟ آن زمان مى‏آيى؟ نه نه ، چه عذاب‏آور است و چه تلخ و ناگوار ، با من اينگونه نامهربان مباش و بيا ، بيا و درد مرا درمان كن !

چشمهايم ديگر از اشك پر شده و افق را تار مى‏بينم و درخشش آسمان در قطرات اشكم محو مى‏شود ، دلم طاقت نمى‏آورد مى‏خواهم فريادى از عمق جان برآورم و به همه بگويم ديگر تاب اين همه انتظار را ندارم ، ولى شيرينى و زيبايى و عظمت اين انتظار خوش همچون سنگى مقاوم در برابر سيلاب گريه‏هاى من‏نشسته ، پس اى پاكتر از زلال آب ، همچون ستاره‏اى پس از باران منتظرت مى‏نشينم و از تو مى‏پرسم; كه براستى چه وقت مى‏آيى؟ تا همه را از اينهمه ظلم و ستم و جور رهايى دهى ! آن چه زمانى است كه تو : عزیز ما ، محبوب ما ، سرور ما ، صاحب ما و آقاى بزرگوار ما بر مسند زرين پادشاهى عالم عدالت مى‏نشينى ! براستى اى صاحب عصر آن چه عصرى است؟ و در اين هنگام است كه طنين دلنواز الله‏اكبر گوشم را مى‏نوازد و اميد بر فرج و ظهورت مى‏بندم ، اى بهترين ...

اى يوسف گمشده زهرا (سلام الله علیها).

                                                                                                                                

   السلام علی حجهَ المعبود و کلمهَ المحمود  |