تبليغاتX
السلام علیک یا ابا صالح المهدی - عج
 

یادش بخیر آن روزها که در غروب سرد و محزون پاییزی ، در کوچه‏ های کبود شده از سرما ، در خلوت و تنهایی ، از مدرسه به جست و جوی وسعت ‏بی‏نشان شما می‏پرداختم ، احساس می‏کردم با تمامی گمنامیتان ، به پاکی انتظار و به لطافت‏ بارانید. آنقدر بارانید که حتی بوته‏ های خار را نیز آبیاری می‏کنید. گاهی فکر می‏کردم خارتر از همه خارهای گلستان عشق شما هستم و این خجلت‏ خط قرمزی بر افکار سبزم می‏کشید تا به خانه می‏رسیدم ...

هرم و گرمای اتاق نفسم را حرارت می‏داد و مرا بی اختیار به سمت‏بخاری می‏کشاند ، ولی تداعی تفسیر حدیثی از امام حسن عسکری (ع) در ذهن من که می‏فرمود : « مهدی جان ! در شهر و در بین مردم منزل مگیر و در دشت‏ها و میان کوه‏ها ساکن شو » ، حتی فرصت تازه کردن نفس را هم از من می‏گرفت و برقی سبز مرا به سمت اتاق سرد و تاریک خودم می‏کشاند. دستم به طرف کلید برق می‏رفت ، اما دلم اجازه نمی‏داد. مطمئن بودم مرا در تاریکی بهتر می‏بینید. بر گنبد قدس سجاده‏ام می‏ایستادم و تکبیر می‏گفتم. همیشه حس می‏کردم قبله‏ام باید طاق دو ابروی شما باشد. کعبه بهانه‏ای بود برای دیدارتان ، خیلی دنبالتان گشتم در تاریکی و روشنایی در جمع و در خلوت ، اما افسوس ... نشان از شما در هیچ کس ندیدم; مطمئن بودم تنها خورشید است که صبورانه غربت و مظلومیتتان را نظاره می‏کند و می‏سوزد ، دلیل حرارتش نیز همین است.

هرگاه سیب سرخی می‏یافتم عطرش را به جان می‏خریدم; آنقدر می‏بوئیدمش که دیگر هیچ بویی دلخوشم نکند ، چون شنیده بودم عطر سیب می‏دهید.

هرگاه سراغتان را از کسی ، از بزرگتری می‏گرفتم به کودکی‏ام می‏خندید و می‏گفت : آقا رفته برای دخترهای کوچولو عروسک بیاره ، شادی بیاره ، ستاره بیاره ، و از شیرینی آمدنتان فقط یک شکلات نصیبم می‏شد. با خود می‏اندیشیدم عروسکی که می‏خواهید بیاورید چطور باید باشد که این همه سال آن را نیافته‏ای، یا مگر ستاره‏ها چقدر از ما دور هستند؟ معنی غیبتتان را نمی‏فهمیدم ولی خلاء وجودتان را همه جا احساس می‏کردم. حالا که حدود بیست سال دارم می‏فهمم شما هدیه‏ای بهتر از همه عروسک های دنیا برای من و برای همه دخترها می‏آوردید. اما دیدن این که خیلی‏ها حتی جای خالی شما را هم احساس نمی‏کنند آزارم می‏داد. مگر آدمی چقدر می‏تواند خودش را فراموش کند.
با ساختن داستان آمدنتان خودم را دلداری می‏دادم. اینکه آن روز حتما صدای بال فرشتگان را خواهم شنید. صدای شکستن شیشه ظلم و صدای تپش قلب شما که خون حیات را در شریان‏های مرده زمین به حرکت وامی‏دارد. زمینی که سال‏ها غیر از عطش فصل دیگری را تجربه نکرده و در بوم نقاشی فصل‏هایش جز رنگ خاکستری سفر بی‏بازگشت کاروان نیکان رنگ دیگری ندیده است. دلم برای زمین می‏سوزد اما برای خودم بیشتر که عمرم بی شما می‏گذرد و شما را هیچ اشارتی نمی‏بینم. دفتر خاطراتم که نامش را « کیمیا » گذاشته ‏ام و برای شما در آن درددل کرده‏ام تمام شده ، اما دریغ که هرگز نشد آن را برایتان بخوانم.

جمعه‏ها که برای رفتن به دعای ندبه به شوق دیدارتان می‏دویدم بارها زمین خوردم اما نیامدید تا زخم دستانم را نشانتان بدهم. فکر می‏کردم اگر مرا با این زخم‏ها ببینید دلتان بیشتر برایم می‏سوزد. می‏دانستم مرا می‏بینید مثل پدری که زمین خوردن فرزندش را می‏بیند ، اما در زندان غربت نمی‏تواند یاریش رساند. با این فکر درد خود را از یاد می‏بردم. همیشه نامتان را با خودم به همه جا می‏بردم فقط نامتان را. شب‏های جمعه خوابم نمی‏برد مبادا بیائید و نبینمتان ، می‏اندیشیدم دیدار ما بعد از این همه سال چقدر تماشایی خواهد بود. چطور به استقبالتان بیایم که بدانید در دوریتان چه‏ها کشیده‏ام. اما جمعه همه می‏آمدند جز شما. امید ناامیدم اجازه فکر دیگری نمی‏داد. می‏گفتم: خدایا! این بار چه گناهی او را از ما دور ساخت؟ بار سنگین یک هفته انتظار غروب جمعه بر گلویم می‏نشست و می‏مردم و زنده می‏شدم تا به خودم می‏باوراندم که این هفته هم نیامدید. بعد هم برایتان نامه‏ای می‏نگاشتم، می‏نوشتم حالم خوب است اما هرگز به آن خوبی که می‏نوشتم نبود. دلم می‏خواست‏بوسه‏ای با تمام وجود نثار پاهای خسته شما بکنم. قاصدکی می‏یافتم و به آن پیغام « دوستت دارم‏ » ، « دلم برایت تنگ شده‏ » ، « کی می‏آیی؟ » می‏دادم و فوت می‏کردم اما گویی هرگز پیام‏های من به شما نرسید. شاید قاصدک‏ها نیز نتوانستند جای شما را پیدا کنند. مثل رودخانه که نامه‏هایم را بی‏جواب بازمی‏گرداند.

مدت‏ها به دنبال مرکز زمین گشتم اما حالا خوب می‏دانم مرکز زمین باید نقطه تلاقی نگاه‏ها باشد با نگاه شما; شما برای من همیشه قهرمان مسافرت از خاک به افلاک هستید تا شاید مثل هر مسافری غروب جمعه‏ای بازگردید و به ما یاد دهید که عشق یعنی شهادت در رکاب شما ای عزیزترین !

اندکی با تو بگفتم غم دل ترسیدم

که دل آزرده شوی ور نه سخن بسیار است


   السلام علی حجهَ المعبود و کلمهَ المحمود  | 

   

هدیه به تمام عاشقان حضرت ولی عصر (عج) ، چند دل گویه و سخنرانی :

 

                  <<        منم خانه بر دوش گردابها

                  <<        بوی بهار می آید

                  <<        انا بقیة الله              

                  <<        دلدادگی به حضرت ولی عصر (عج)

                  <<        گل بنفشه در کویر

                  <<        توصیف یاران حضرت ولی عصر (عج)

                  <<        ارتباط با حضرت ولی عصر (عج)

                  <<        منم سرگشته حیرانت ای دوست

                  <<        سؤالی ساده دارم از حضورت

 

جهت ذخیره ، بر روی فایل مورد نظر راست کلیک کرده و گزینه ...Save Target As را انتخاب نمائید.

                                                                                                                      منبع : تبیان 

   السلام علی حجهَ المعبود و کلمهَ المحمود  |