
سلامی ساده و صمیمی به تو و خبر خوش آمدنت و به روزی که وعده طلوعش را همه ستاره ها می دانند.
هنوز هم چشمه های همیشه منتظرم در خیابان های سوخته آسمان به دنبال نشانه ای از تو می گردند.
نه پرنده ای آواز می خواند نه صدایی از فرشته ای بگوش می رسد. تنهاترین صدا طنین ضربان قلب من است که با هر ضربه ای که می نوازد عقربه های لعنتی را به جلو می فرستد.
لحظه های بی تو بودن چقدر کند می گذرند !
امشب به قدر تمام ثانیه های له شده دلتنگ هستم. از تو هیچ نمی خواهم فقط برای این پرنده های بی زبان انتظار ، کمی مهربانی بریز ! همین ! ...
باز هم غروب سرخ آدينه است و لحظه قبض و سنگينى روح بر قلب ...
باز هم فارغ از تمام افكار زمينى با دلى آكنده از عشق به افق سرخ و خونين چشم دوختهام و دلتنگ ديدار توام و آنقدر حرفهاى ناگفته برايت دارم كه گمان نمىكنم عمر مجال گفتن آنها به من دهد.
هميشه احساس مىكنم در اين روز بيشتر به تو نزديك مىشوم و راحتتر مىتوانم با تو صحبت كنم.
همين چند دقيقه پيش پرستو را ديدم به سوى افق پر مىكشيد و شاد بود دليل شاديش را پرسيدم. مىدانى چه گفت؟
پرستو مىگفت: كسى در باغى زيبا با دستهايى مهربان برايش لانهاى از شاخههاى درخت عشق ساخته و او مىخواهد براى زندگى به آنجا برود.
پرسيدم چه كسى؟ در كدام باغ؟ گفت : تو فكر مىكنى ما پرستوها بىصاحب و آشيانهايم؟ اگر يك عمر دربدرى مىكشيم و خانه بدوشى ، همهاش به عشق ديدار و وصال معشوق است و اكنون است آن لحظه باشكوه وصال ! و آنگاه پر كشيد و از ديد من دور شد.
گويى پرستو نزد تو مىآمد ، به حالش غبطه خوردم ، كاش من هم روزى به ديدار تو بهترين بيايم ، راستى برايتبگويم; ديشب در خواب شقايق را ديدم ، او نيز همانند من خون دل مىخورد. آخر او بارها از عشق تو جان سپرده و با اشك پاك آسمان ديگر بار از قلب زمين روييده و زنده شده ! مىدانى؟
مردم اسمش را گذاشتهاند گل هميشه عاشق ! چون هميشه جامهاى سرخ از خون دلش بر تن دارد و هميشه مانند من عاشق عزيزى چون تو بوده.
محبوبم ! مگر نه اينكه مىگويند مىآيى ! و دست مردم را مىگيرى و عاشقان را نوازش مىكنى پس بيا ! بيا اى محبوب زيبا ! اى خوبروى مهپيكر ! بيا و دل تنگ مرا مونس باش ، بيا و درد مرا درمان باش ، بيا و چشم منتظر مرا با نور ربانيت نورانى كن ، كه بهترين دلتنگيها ، دلتنگى براى تو و شيرينترين درد ، درد فراق تو و زيباترين لحظهها ، لحظههاى انتظار كشيدن براى تو ، و من حاضر نيستم ذرهاى از درد تو را به آسانى از دست بدهم !
طنين دلنواز اللهاكبر گوشم را مىنوازد و اميد بر فرج و ظهورت مىبندم ، اى بهترين ...
اى يوسف گمشده زهرا (سلام الله علیها).
يادم مىآيد مادربزرگ هميشه مىگفت ما هر روز معشوقمان را مىبينيم ، چرا كه اگر نبينيمش سوى چشمانمان را از دست مىدهيم ، آرى من نيز هر روز تو را مىبينم ، اما براستى به كدام چهرهاى و در كدامين جامه كه هر روز تو را زيارت مىكنم ، كه هيچگاه سعادت شناخت تو را ندارم؟ باز هم از جا برمىخيزم ، به آب ديده وضو مىكنم و سماتى بر سماء مىخوانم تا تسكين دل دردمندم باشد ، دعايى كه به گفته مادربزرگ فرجت را نزديكتر مىسازد.
به هر حال نمىتوانم دلتنگى نكنم ، زيرا با همه دردها و ناراحتيهايى كه در بردارد ، براى من دوست داشتنى است. ديگر اشك مجالم نمىدهد و قطرات آن كه از عمق وجودم سرچشمه گرفتهاند بر شيارهاى مورب گونههايم سرازير مىشوند و قلبم را از هر چه غير از توست مى شويند و قلبم اكنون آنچنان زلال است كه مردن و منتظر ماندن برايش يكسان است . قلب من خواه با مرگ بخاطر تو پر شود ، خواه با انتظار براى تو ! فرقى نمىكند ، در اين هر دو ابديت عشق تو برپاست !
براستى تو كيستى؟ تو كه در كنارم هستى ، بىآنكه تو را ببينم يا حداقل بشناسم ، تو كه غالبا ديدارت مىكنم ! تو كيستى كه وقتى با تو صحبت مىكنم سكوت مىكنى و هيچ بر زبان نمىآورى ولى به اعماق قلبم نفوذ كرده و آنجا با من سخن مىگويى؟! بگو براستى تو كيستى؟ چگونهاى؟ كجائى؟ چه وقت مىآيى؟ آن زمان كه گل ستارهها پرپر شدند؟ آن زمان كه همه رؤياهاى درخشان پرندهاى شدند و پر كشيدند؟ آن زمان كه تبر مرگ بر خاكم افكند و طاق آسمان فرو ريخت؟ آن زمان مىآيى؟ نه نه ، چه عذابآور است و چه تلخ و ناگوار ، با من اينگونه نامهربان مباش و بيا ، بيا و درد مرا درمان كن !
چشمهايم ديگر از اشك پر شده و افق را تار مىبينم و درخشش آسمان در قطرات اشكم محو مىشود ، دلم طاقت نمىآورد مىخواهم فريادى از عمق جان برآورم و به همه بگويم ديگر تاب اين همه انتظار را ندارم ، ولى شيرينى و زيبايى و عظمت اين انتظار خوش همچون سنگى مقاوم در برابر سيلاب گريههاى مننشسته ، پس اى پاكتر از زلال آب ، همچون ستارهاى پس از باران منتظرت مىنشينم و از تو مىپرسم; كه براستى چه وقت مىآيى؟ تا همه را از اينهمه ظلم و ستم و جور رهايى دهى ! آن چه زمانى است كه تو : عزیز ما ، محبوب ما ، سرور ما ، صاحب ما و آقاى بزرگوار ما بر مسند زرين پادشاهى عالم عدالت مىنشينى ! براستى اى صاحب عصر آن چه عصرى است؟ و در اين هنگام است كه طنين دلنواز اللهاكبر گوشم را مىنوازد و اميد بر فرج و ظهورت مىبندم ، اى بهترين ...
اى يوسف گمشده زهرا (سلام الله علیها).
« . . . ان الارض يرثها عبادى الصالحون »
اين زمين را ، بندگان صالح ، به ميراث مىبرند.
رهبر جامعه انسان ، هيچ كس نمىتواند باشد مگر « پيامبر » يا « امام » كه به طور مستقيم از سوى خدا و يا به امر حق و به دست پيامبر تعيين شده باشد.
حقيقت دين جز اين نيست و بلوغ انسانيت ، جز از اين راه ، مقدور نمىتواند باشد.
شيعه نيز با التزام و پايدارى بر اين اصل خدايى ، در هيچ لحظهاى از تاريخ ، هيچ « ظالم » و « روند ظالمانهاى » را تاييد و تصديق نكرده و بر سر اين كار ، « جان » خويش را ، در همواره همه جا ، بلا گردان « ايمان » خويش ساخته است ! . . .
در آن حديث مشهور هم كه سخن از قيام حجت بالغه به ميان مىآيد ، تمامت ضربت تاكيد بر سر « ستم ستيزى » است :
« يملا الله به الارض قسطا و عدلا ، كما ملئت ظلما و جورا »
خداوند اين زمين را به دست او از عدل و داد سرشار مىسازد ، همانطور كه از ظلم و جور سرريز شده باشد ! . . .
تو گويى كه آنچه ديو آتشخواره « ظلم » بر سر آدميان خاك مىآورد ، با هيچ داغ و زخم ديگرى برابرى نتواند كرد. اصلا ، همه دردهاى بشر كجا و اين آتش جانسوز خانمان بر باد ده ، كجا؟ ! . . .
و دواى اين همه درد : « عدالت » !
از نگاه « شيعه » ، عدالت اصل دين است :
نخستين پيشواى او در محراب ، به گناه عدالت ، به قتل مىرسد ! و آخرين پيشوايش ، براى اين كه به داد عدالت برسد قيام مىكند. و آخرين حلقه از مجموعه حلقه های مبارزات حق و باطل را ، كه از آغاز جهان بر پاى بوده است ، به سامان مىبرد.
همه حرف « انتظار » ، همين است :
سفرى دور و دراز ، براى رسيدن.
با چشمان « آينده » ، تكليف « حال » را روشن كردن.
در آستانه سقوط و ابتذال ، دست انسان را گرفتن ، و او را تا درگاه نگاه خدا ، بالا كشيدن و بر تحقق آرمان والاى همه انبيا و اوليا و مردان رزم آور راه حق ، نظر داشتن !
و در آخرين رزم پيروزمندانه ، حيثيت عادلانه خاك را از نگاهبلند « بقية الله » به نظاره برخاستن . . . و اين حرف كمى نيست !
آن كه « نظر » ندارد ، مثل كسى است كه تشنه نيست.
احساس انتظار ، مثل احساس تشنگى است.
آن كه احساس تشنگى ندارد ، آب هر چند فراوان ، زلال و گوارا هم كه باشد ، به چه دردش مىخورد؟ !
بى خيالى ، اين پا و آن پا كردن ، و مرد « فردا » نبودن ، « ضد انتظار » است !
انسان انتظار ، آماده فرداست.
احساسانتظار ، از همصحبتىهاى فردا ، سرشار شدن است.
از انديشه ترديد بيرون آمدن ، و در دل يقين ، در آمدن.
نشاط انتظار ، آدمى را از نااميدى و سستى باز مىگيرد .
با اين نگاههاى كوچك و پيش پا افتاده ، آدم در « روز مرگى » ها ، غرق مىشود.
براى خوب ديدن و خدايى نگريستن ، بايد به چشمان انتظار مسلح شد !
آنكه « نظر » ندارد ، به احساس انتظار ، نيز نمىتواند رسيد.
« انتظار » سفر دور و درازى است. سفر انتظار ، چشم آدم را باز مىكند. سفر انتظار انسان را « صاحب نظر » مىسازد . . .
تكان تازهاى در خاك و خلقت خاك !
تنه و بدنه خلقت ، « عدالت » است . . . و در اين ميانه ، « ستم » ، غبارى بيش نيست ، كه به راحتى مىشود آن را شست و پيكره اصلى ، پاكيزه و زيباى آفرينش را در برابر نگاه انتظار زندگى ، به ديدار نهاد ! . . .
اين شست و شو ، اصلا مشكل نيست :
« آب » كه دارد مىرود
« رود » كه دارد مىگذرد
فطرت پاك عادلانه « خاك » كه دارد تكان تازهاى مىخورد
همه به يارى ما خواهند شتافت !
تنها كافى است تكانى بخوريم. در جنبش شكوهمند ميلاد انتظار ، به « احساس » برسيم و صاحب نظرانه عمل كنيم . . .
انتظار يك رفع تكليف نيست. بلكه فهم تكليف است ، اداى تكليف است :
آنان كه منتظر عدالت فراگير و همگانى اند ، خويشتن بايد همواره در سوى تحقق آن ; انديشه كنند ، بنويسند و بكوشند و سهم سنجيده و دقيق خود را از اندازه وظيفهاى كه بر گردن دارند ادا كنند . . .
از بىنظران ، چه انتظارى؟ ! . . . نبض عدل ، كه خاك را به تكانى مواج و تند و تازه فرا مىخواند ، بى نظرانه نمىتواند بر گوشدل بنشيند. بى نظرى ، بى تفاوتى و بى خيالى از احساس انتظار ، به دور است. خويشاوندان خميازه و خواب را بگوييد كه با بيراهههاى خويش ، مزاحم راه « مردان انتظار » نشوند !
اين انتظار پاسخى است به تمامى هستى و همه فرشتگان در برابر همان سؤال گلايهآميز ، كه : « چرا بر كره خاك ، پاىكسانى بايد باز شود كه فساد كنند و خون بريزند؟ ! »
اين « انتظار » و پايانه معطر و مطهر خاك ، پاسخ آنان و همه افكارى هم هست كه از « گرد خويش فرا نرفته و تمامت استعداد و توان انتظار را نمىنگرند . . . »
احساس انتظار ، احساس طوفانى ، شورانگيز و با نشاط است و انتظارى ندارد ، مگر پيروزى !
خیمه ات را بزن به روی دلم که دگر وقت روزگار تو اسـت
سال ۳۲۹ هجری قمری است. حالا ۶۹ سال از غیبت صغری گذشته و شاید زمان آن رسیده است که « محک تجربه آید به میان ». مولا علی (ع) می فرماید : « اگر کوهی مرا دوست بدارد ، در هم فرو می ریزد ». داستان محبت اهل بیت (ع) داستانی است ، حکایتی است ، حکایت تولا.
ای علی بن محمد السمری ، خداوند بزرگ در مصیبت درگذشت تو پاداش برادران دینی ات را افزون کند ، تو تا شش روز دیگر از دنیا خواهی رفت ، بنابراین کارهایت را سامان ده و به پایان بر ، و کسی را به عنوان جانشین پس از خود تعیین مکن ، زیرا غیبت دوم (تام و کامل) آغاز شده است. بنابراین پس از این هیچ ظهوری مگر به اذن خداوند عزوجل نخواهد بود و این ظهور پس از گذشت زمان بسیار و پس از سنگدلی مردم و پس از آنکه زمین سرشار از ستم شود ، خواهد بود. در این زمان کسانی نزد شیعیان ما می آیند و ادعای مشاهده مرا می کنند. آگاه باش ، هر که پیش از خروج سفیانی و صیحه آسمانی ، ادعای دیدار و مشاهده مرا کند ، بسیار دروغگوست و افترا می بندد. لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم.
حالا ، « شب و طوفان و بیم موج و گردابی چنین هایل ».
علامه مجلسی پس از نقل این توقیع ، گفته است : « شاید منظور ، کسانی باشد که ادعای مشاهده امام و نیابت از ایشان را می کنند و آنها همانند نایبان امام زمان (عج) ، اخباری از جانب ایشان به شیعیان می رسانند. این نکته ای است که برخی از علما برای تکذیب مشاهده امام زمان (عج) در دوران غیبت کبری به آن استناد می کنند و از نظر آنها هر کس ادعای نیابت یا تبلیغ از جانب امام زمان (عج) کند ، دروغگوست و تقریبا تمام علما در مورد ای مسئله اتفاق نظر دارند ».
نمی دانم در کجا خواندم ، حضرت مشغول توصیف دوره پیش از ظهور بودند که صدها نفر به امامت مدعی می شوند. راوی شروع کرد به گریه کردن و به حضرت عرضه داشت که برای مردم این دوره گریه می کنم. حضرت به روزنه ای اشاره کردند که آفتاب از آن به درون می تابید و فرمودند : « امر ما از این آفتاب روشن تر است ».
یک نفر از حضرت ولی عصر (عج) پرسید : من چه کنم؟ حضرت فرمودند : « کار امام زمان (عج) را بکن ». یعنی شما هر کاری خواستید انجام دهید ببینید اگر امام زمان (عج) آنجا بود ، چه می کرد.
تو را خوانده اند تا حسابم کنی مبادا که روزی جوابم کنی ...
طلوع میكند آن آفتاب پنهانی
ز سمت مشرق جغرافيای عرفانی
دوباره پلك دلم میپرد نشانه چيست؟
شنيدهام كه میآيد كسی به مهمانی
كسی كه سبزتر از هزار بار بهار
كسی شگفت كسی آن چنان كه میدانی ...
« قیصر امین پور »
مهدی جان !
سؤالی ساده دارم از حضورت
من آيــا زنـده ام وقـت ظـهورت؟
اگر که آمدی من رفته بودم
اسير سال و ماه و هفته بودم
دعـايم کن دوبـاره جان بگيـرم
بيــايـم در رکاب تـو بميــرم...
میلاد پر برکت یگانه منجی عالم بشریت ، حضرت ولی عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) بر تمام عاشقان و منتظرانش مبارک باد.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
چه خوشست مـن بمیرم به ره ولای مهدی
ســر و جـان بـها ندارد که کنم فدای مهدی
همه نقد هستی خود بدهم به صاحب جان
کـه یکـی دقـیقه بیــنم رخ دلگشـــای مهدی
نه هوای کعبه دارم نه صــفا و مروه خـواهـم
که ندارد این مکانها به خــدا صــفای مهدی
چـه کـنم چـه چـاره سازم کـه دل رمـیده من
نـکـنـد هـوای دیـگـر به جـز از هــوای مهــدی
من دلشکسته هر دم به امید در نشسـتم
کـه مگـر عـیـان ببیـنم رخ دلـگشــــای مهدی
« السلام علی حجة المعبود و کلمة المحمود »
« سلام بر مهدی موعود (عج) ، حجت بالغه آفریدگار معبود و کلمه تامه پروردگار محمود »
در بغض دل شکسته سرگشتگی و زمستان ظلم و بهره کشی خورشیدی طلوع می کند. جغرافیای جان را طلوعی دوباره خواهد بخشید و جامه سیاه ستم از کردار آدمی برخواهد درید.
این شهسوار شیرین کار کیست که با بوسه ای بخت خفته مان را از خواب بیدار می کند. این بیکرانه کیست که نامش نوید آئینه هاست و بامدادش سلام ستاره ها.
یا رب چه غوغایی است در ختم انتظار تو ، که هر لحظه از زمان جمعه های بی قراری است و سه شنبه های چشم انتظاری.
ملائک مقربت با یاد مهدی صاحب الزمان (عج) کتاب خاطرات رسول گلها را ورق می زنند ، از فتح چاه های بدر تا بدر کامل سیمای امام عصر (عج).
می آید... می آید با هفت نشان از هفت پیامبر آسمانی ، می آید با انگشتر سلیمانی ، از نوح عمر طولانی ، از ابراهیم تولد پنهانی ، از موسی خوف و وحشت و نگرانی ، از عیسی رنج از مردم و خسته جانی ، از ایوب فرج ناگهانی ، از محمد (ص) قیام و انقلاب با تیغ مسلمانی. می آید بعد از خروج سفیانی با صیحه آسمانی ، با آیات درخشنده در شب ظلمانی ، می آید با نم نم چشم های بارانی.
ای موعود ، ای مولود و ای مسعود بی همتا نگاه کن چه غریبانه و چه چشم انتظار به خود بسته ایم لحظه های انتظار تو را. در هر نماز ، تو تکبیرة الاحرام سلام مایی ، ای با من و پنهان چو دل ، از دل سلامت می کنم ، تو کعبه ای ، هر جا روم قصد مقامت می کنم.
اللهم عجل لولیک الفرج
مولا جان!
دیگر بس است ، این درد طاقت سوز هجران.
جانا ! تا به کی در پشت پنجره انتظار ، رؤیای آمدنت را به نظاره بنشینیم؟
ای در کنج زندان غیبت همچنان محبوس !
و ای گناه ما ، میله های زندان تو !
هزار و اندیست که چشم به راهان قدومت ، بر لب فغان دارند و بر جگر خراش.
هزار و اندیست که دلهای منتظران ، در تمنای وصالت ، در جان آه می پرورند و در سینه داغ.
عمری است که در کوچه سار انتظار سرگردان و حیرانیم.
تو را چه می شود ، اگرشب سرد و فسرده فراقمان را به صبح دل انگیز وصالت آذین بندی؟
چگونه است ، که این همه طلب و تمنا گره از کار فرو بسته ما نمی گشاید؟ بگو چه چاره کنیم؟
آیا نه وقت آن رسیده که نقاب از چهره برگیری و بازار حسن فروشان جهان را به یکباره رونق ببری؟!
آری !
... اینک همسفر با قافله منتظران ، دست انابت به امید اجابت به درگاه حق " جل و علا " بر می داریم و خدای را به تضرع و زاری می خوانیم که :
بار الها ! نسیم ظهور دولت حجتت را به لطف و کرمت بر ما بوزان !
حضرت امام صادق (ع) :
نوروز روزی است که قائم ما ، حضرت مهدی (عج) ، ظهور خواهد کرد و هیچ نوروزی نیست مگر اینکه ما اهل بیت به انتظار فرج نشسته ایم .
وسایل الشیعه - ج ۵ - ص ۲۸۸
| گل نو رسید و بویی ز بهار من نیامد |
| چه کنم نسیم گل را که ز یار من نیامد؟ |
| همه عمر تشنه بودم به امید آب حیوان |
| به جز آب شور دیده به کنار من نیامد |
| اگر ، ای حریف ، داری نظری به روی یاری |
| به بهار خویش خوش شو که بهار من نیامد... |
مسیح نسیم در کالبد تیره زمین دمیده و مریم ها سرود خوان و معطر از خاک رسته. قل قل چهار قل خواندن جویبار به ریشه های کهن سپیدار دخیل بسته و دستهای بلند کبوده به سمت آسمان آبی استجابت جوانه زده. بوی ریحان و پونه از کنار سجاده آبشار بلند شده و ذکر گاه و بیگاه پوپک در قلب جنگل غوغا به پا کرده. مضراب باد ساقه های ترد شقایق را نواخته و بازوان بید را به رقص آورده و تسبیح شاخه یِ گیلاس را پاره کرده ، عطر گلبرگ های لطیف با هوا آمیخته و ورد آرام شکوفه های جاری در آب و آسمان را کوه شنیده و با باران بارها و بارها خوانده : بهار آمده است. اما...
| صبا رسید در او بوی یار نیست چه سود؟ |
| نسیم سنبل آن گلعذار نیست چه سود؟ |
| هزار گونه گل اندر بهار گرچه شکفت |
| چو بوی از گل من در بهار نیست چه سود؟ |
| درون بوته مهرش دلم بسوخت ولی |
| متاع قلب مرا چون عیار نیست چه سود؟ |
خاک تیره را فروردین روشن می کند اما جان تیره را جز " دین " هیچ روشنی نیست . جان تیره را دین روشن می کند اما روزگار تیره را جز " امام مبین" هیچ روشنگری نیست. روزگار تیره را امام مبین روشن می کند اما تیره بختی هجران زدگانش را جز امید وصال هیچ پایانی نیست.
هامون ها به ید بیضای بهار شکافته شده اند و درختان سرد و ساکتشان شعله شکوفه به سر آورده اند اما آیا کسی از تاکستان های ازلی قلب ها نمی پرسد؟
سرزمین هایی در عمق جان انسانها که مستی ، پیاله پیاله از شاخسارشان آویخته بود و باغبانی روحانی با دستانی روشنتر از دستان موسی ریشه های بی گناهشان را در خاکی خدایی محکم و با معرفت و محبت آبیاری می کرد.
باغبانی که بهار جانهای انسانها بود. باغبانی که بهار جانهای انسانها هست.
باغبانی که صد نیل غفلت بین باغ های افسرده و او فاصله افتاده.
باغبانی که اژدهای گناه گیاهانش عصای معجزه اش را بلعیده.
باغبانی که درخت طورش در هجران و دوریش تمام سوخته.
باغبانی که از او تنها نام " گل نرگس" برای ما مانده.
باغبانی که با وجود تمام اینها بهاری است پاینده.
باغبانی که در دست او حقیقت حیات نهفته.
و در چشمش هرگز نگرانی باغش نخفته.
باغبانی که نوری است تابنده.
نوروزیست که در ازل دمیده ،
و تا ابد زمان را در نور دیده ....
ای بهار انسانها و ای شكوفایى دورانها
| خجسته عید من آندم که چهره بگشایی |
| هلال عید ز ابروی خویش بنمایی |
| رسید عید و بهار آمد و جهان خوش شد |
| ولی چه سود ز اینها مرا تو میبایی |
| اگر حدیث تو نبوَد چه حاصل از گوشم؟ |
| وگر تو رخ ننمایی چه سود بینایی؟ |
| به سوی روضه ی رضوان نظر نیندازم |
| اگر تو روضه به دیدار خود نیارایی |
| در آرزوی تو از جان نماند جز نفسی |
| چه شد که یک نفس ای جان من نمی آیی؟ |
| دمی بیا که به روی تو جان برافشانم |
| که نیست بی تو مرا طاقت شکیبایی |
| لطافت همه خوبان ز حسن تو اثری است |
| زهی لطافت خوبی و حسن و زیبایی |
| برای دیدن حسن تو دیده می باید |
| وگرنه در همه اشیا به حسن پیدایی |
شاید امسال آخرین سالی باشد که زمین بهاری می شود و زمان نمی شود.
خدایا تو می دانی ، من امام تو و امام خودم را دوست دارم.
خدایا تو آگاهی که زبانم کوتاه از برون آن نام بلند است.
اما چه بگویم که این دل تمنای آن یار همیشه حاضر را دارد و فرمان تو نیز امر به خواندن و بودن همیشگی با اوست.
پس چگونه او را بخوانم؟
یاری ام کن ای خیرالناصرین و ای مجیب الدعوات
عالم بزرگوار سید جلیل ، علی بن طاووس ، در کشف الحجة به فرزندش اینگونه سفارش می کند :
فرزندم ، در هر روز دوشنبه و پنج شنبه ، حاجات خود را خدمت حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) عرضه کن. ابتدا آن حضرت را با این زیارت بخوان :
سَلامُ اللّهِ الْكامِلُ التّاَّمُّ الشّامِلُ الْعاَّمُّ وَصَلَواتُهُ الدّاَّئِمَةُ وَبَرَكاتُهُ الْقاَّئِمَةُ التّاَّمَّةُ عَلى حُجَّةِ اللّهِ وَوَلِیِّهِ فى اَرْضِهِ وَبِلادِهِ وَخَلیفَتِهِ عَلى خَلْقِهِ وَعِبادِهِ وَسُلالَةِ النُّبُوَّةِ وَبَقِیَّةِ الْعِتْرَةِ وَالصَّفْوَةِ صاحِبِ الزَّمانِ وَمُظْهِرِ الاْ یمانِ وَمُلَقِّنِ اَحْكامِ الْقُرْآنِ وَمُطَهِّرِ الاْرْضِ وَناشِرِ الْعَدْلِ فِى الطُّولِ وَالْعَرْضِ وَالْحُجِّةِ الْقاَّئِمِ الْمَهْدِىِّ الاِْمامِ الْمُنْتَظَرِ الْمَرْضِىِّ وَابْنِ الاْئِمَّةِ الطّاهِرینَ الْوَصِىِّ بْنِ الاْوْصِیاَّءِ الْمَرْضِیّینَ الْهادِى الْمَعْصُومِ ابْنِ الاْئِمَّةِ الْهُداةِ الْمَعْصُومینَ السَّلامُ عَلَیْكَ یا مُعِزَّ الْمُؤْمِنینَ الْمُسْتَضْعَفینَ السَّلامُ عَلَیْكَ یا مُذِلَّ الْكافِرینَ الْمُتَكَبِّرینَ الظّالِمینَ اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یا مَوْلاىَ یا صاحِبَ الزَّمانِ السَّلامُ عَلَیْكَ یَا بْنَ رَسُولِ اللّهِ اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یَا بْنَ اَمیرِ الْمُؤْمِنینَ اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یَا بْنَ فاطِمَةَ الزَّهْراَّءِ سَیِّدَةِ نِساَّءِ الْعالَمینَ اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یَا بْنَ الاْئِمَّةِ الْحُجَجِ الْمَعْصُومینَ وَالاِْمامِ عَلَى الْخَلْقِ اَجْمَعینَ اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یا مَوْلاىَ سَلامَ مُخْلِصٍ لَكَ فِى الْوَِلایَةِ اَشْهَدُ اَنَّكَ الاِْمامُ الْمَهْدِىُّ قَوْلاً وَفِعْلاً وَاَنْتَ الَّذى تَمْلاَُ الاْرْضَ قِسْطاً وَعَدْلاً بَعْدَ ما مُلِئَتْ ظُلْماً وَجَوْراً فَعَجَّلَ اللّهُ فَرَجَكَ وَسَهَّلَ مَخْرَجَكَ وَقَرَّبَ زَمانَكَ وَكَثَّرَ اَنْصارَكَ وَاَعْوانَكَ وَاَنْجَزَ لَكَ ما وَعَدَكَ فَهُوَ اَصْدَقُ الْقاَّئِلینَ وَنُریدُ اَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذینَ اسْتُضْعِفُوا فِى الاْرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ اَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوارِثینَ یا مَوْلاىَ یا صاحِبَ الزَّمانِ یَابْنَ رَسُولِ اللّهِ حاجَتى كَذاوَكَذا
(و بجاى كَذا وَ كَذا حاجات خود را ذكر كند).
سلام خدا بطور كامل و تمام و همه جانبه و عمومى و درودهاى ممتد و پیوسته و بركتهاى پابرجا و تام و تمامش بر حجت خدا و ولى او در زمین و سایر كشورهایش و جانشین او بر خلق و بندگانش و نژاد پاك نبوت و باقیمانده عترت و (آن سرور) برگزیده یعنى حضرت صاحب الزمان و آشكاركننده ایمان و یاددهنده احكام قرآن و پاك كننده زمین و گسترنده عدالت در درازا و پهناى زمین و حجت قائم مهدى آن امام منتظر پسندیده و فرزند امامان پاكیزه و وصى فرزند اوصیاء پسندیده آن راهنماى معصوم فرزند امامان راهنماى معصوم ، سلام بر تو اى عزت بخش مردم مؤ منى كه ناتوان و خوارشان شمرند سلام بر تو اى خواركننده كافران سركش و ستمكار ، سلام بر تو اى مولاى من اى صاحب الزمان ، سلام بر تو اى فرزند رسول خدا سلام بر تو اى فرزند امیرمؤمنان ، سلام بر تو اى فرزند فاطمه زهرا بانوى زنان جهانیان ، سلام بر تو اى فرزند پیشوایان و حجتهاى معصوم و پیشواى بر خلق همگى ، سلام بر تو اى سرور من ، سلام مخلصانه من به تو در ولایت و پیرویت گواهى دهم كه تویى آن پیشواى راه یافته چه در گفتار و چه در كردار و تویى آن بزرگوارى كه زمین را پر از عدل و داد كنى پس آنكه پر از ستم و بیدادگرى شده باشد. پس از خدا خواهم كه شتاب كند در فرج تو و راه آمدنت را هموار و زمان ظهورت را نزدیك و یار و یاورت را بسیار گرداند و آنچه به تو وعده فرموده درباره ات وفا كند ، زیرا كه او راستگوترین گویندگان است كه فرموده :
و ما خواستیم بر كسانى كه در زمین زبون شمرده مى شدند منت نهیم و ایشان را پیشوایانى كنیم و وارثانشان گردانیم.
اى سرور من ، اى صاحب الزمان ، اى فرزند رسول خدا حاجتم این و این است.
آری خواندن و خواستن از آن امام شریف با پاکی ظاهر و باطن میسر می شود.
مولای من! بیآمدنت هر كار ناتمام است ، و زمین در عطش عدالت میسوزد و آسمان را غمباد چركینی است كه جز به گریه نخواهد مرد.
آه كه بی تو بر زمین خدا چهها رفت ـ و بر ما ـ بی تو ابرهای سترون دل را در حسرت شكفتن ، در حسرت سبز ماندن به گریه نشاندند.
بی تو دریا را به جرم خروش تازیانه زدند و كوه را به گناه ایستادن به گلوله بستند ، بی تو قناریهای عاشق را بر نطعی خارینه سر بریدند.
بی تو صحرا صحرا شقایق را در نفس سمومی زهرناك خاكستر كردند ، بی تو زمین به كسالت تن داد و آسمان به اسارت رخوت.
اما دلهای ما هیچگاه تسلیم كسالت نشد و دستهایمان تا قلّهای بر پیشانی آسمان بالا رفت و دعای فرج خواندیم و نماز را با شمشیر، قامت بستیم ، بی تو... بی تو...
هلال نقره ای ماه ، آسمان رمضان را روشنایی بخشیده است و من خاکی در این ثانیه های آخر به یک ماه مهمانی می اندیشم ، به یک ماه خاطره ی آسمانی ، به یک ماه « ربنا لا تزغ قلوبنا » ی دستانم ، به یک ماه طعم دعای سحر و به یک ماه تشنگی !
خدای آسمانی دل خاکی ام ، تو را قسم می دهم به این لبان تشنه ، ما را با نگاه مهدی ات سیراب گردان و این شب عید ، آخرین شب عید بی مهدی باشد.
خدایا آسمان نیازم سرشار از توست ، من روزه دار عاشقی را بیش از این تشنگی مده ! و قدم های مهدیت را هدیه ی روز عید نصیب ما گردان.
« اللهم اجعل صیامی » در این شهر رمضان « بِالشکر و القبول علی ما ترضاه... » امشب من سراپا خاکی ، همانند شبهای قدر به نیایش تو نشسته ام و تاریکی شب را در زیر نور مهتاب با ذکر شمار عاشقی ام انتظار می کشم... انتظار ! انتظار رسیدن روزی که فطریه ی عاشقی ام را بپردازم ، قلب کوچکم را می گویم ... ای مهدی قلبم برای تو ، منتظرمان نگذار !
امشب من با مهتاب به درد دل نشسته ام و حضور مهدی را تمنا می کنم تا آسمان دلم را با آمدنش مهتابی سازد.
من در سیل سرشکم غسل عید به جا آورده ام ، غسل شادمانی ، غسل شوق...
صدا می آید... الله اکبر ، خدا بزرگ است؛ لا اله الا اللهُ ، الله اکبر ، و ستایش مخصوص توست ای تنها بهانه ی نیایش.
آسمان که هر صبحدم تسبیح تو می گوید اینک در این صبح بارانی از شوق و شور در این عید عرفانی در مقابل روزه داران کم آورده است ، این همه عاشق زیر سقف آسمان دست به سوی پروردگار به نیت پنج مهمان کساء پیامبر « اللهم اهل الکبریاء و العظمة و اهل الجود و الجبروت » را با تو نجوا می کنند ، ای تو اهل عفو و رحمت و ای اهل تقوا و مغفرت...
دانه دانه ی اشک آسمان با سرشک شوق آدمیان درآمیخته و همه فریاد می زنند « اسئلک بحق هذا الیوم » که قرارش دادی « للمسلمین عیدا » رحمت فرست بر محمد و خاندان او ، بر مهدی موعود (عج) ، بر منتظر دل ما ، سلام ما را برسان یا الله !
« و اعوذ بک مماستعاذ منه عبادک الصالحون » پناه می برم به تو از درد جانکاه انتظار... !
چه نشاط انگیز است همگام با نسیم صبح بارانی پس از یک ماه روزه داری و نماز عاشقی ، یک صدا با دیگر عاشقان ، هم نوا با آن یار سفر کرده ! ندای « اللهم رب النور العظیم » سر دهی و در آخر با ضربه های قلبت « العجل ، العجل ، العجل » را عیدانه از خداوند درخواست کنی.
پس از یک ماه روزه داری و لب تشنگی اکنون با باران رحمت پروردگار روزه ات را افطار کن !
اللهم عجل لولیک الفرج...
در بغض دل شکسته سرگشتگی و زمستان ظلم و بهره کشی خورشیدی طلوع می کند. جغرافیای جان را طلوعی دوباره خواهد بخشید و جامه سیاه ستم از کردار آدمی برخواهد درید.
این شهسوار شیرین کار کیست که با بوسه ای بخت خفته مان را از خواب بیدار می کند. این بیکرانه کیست که نامش نوید آئینه هاست و بامدادش سلام ستاره ها.
یا رب چه غوغایی است در ختم انتظار تو ، که هر لحظه از زمان جمعه های بی قراری است و سه شنبه های چشم انتظاری.
ملائک مقربت با یاد مهدی صاحب الزمان (عج) کتاب خاطرات رسول گلها را ورق می زنند ، از فتح چاه های بدر تا بدر کامل سیمای امام عصر (عج).
می آید... می آید با هفت نشان از هفت پیامبر آسمانی ، می آید با انگشتر سلیمانی ، از نوح عمر طولانی ، از ابراهیم تولد پنهانی ، از موسی خوف و وحشت و نگرانی ، از عیسی رنج از مردم و خسته جانی ، از ایوب فرج ناگهانی ، از محمد (ص) قیام و انقلاب با تیغ مسلمانی. می آید بعد از خروج سفیانی با صیحه آسمانی ، با آیات درخشنده در شب ظلمانی ، می آید با نم نم چشم های بارانی.
ای موعود ، ای مولود و ای مسعود بی همتا نگاه کن چه غریبانه و چه چشم انتظار به خود بسته ایم لحظه های انتظار تو را. در هر نماز ، تو تکبیرة الاحرام سلام مایی ، ای با من و پنهان چو دل ، از دل سلامت می کنم ، تو کعبه ای ، هر جا روم قصد مقامت می کنم.
اللهم عجل لولیک الفرج
مثل همیشه از او کمک میگیرم. آری ، حتی در نوشتن دربارهی او !
او . . . خدایا چه بگویم !؟ آخر میشود شیرینی را توصیف کرد؟ ولی میگویم : خوب است ، عشق است ، آرامش است ، دوست است ، صفاست ، نور است ، نه ، این جور دلم آرام نمیشود ، بگذار جور دیگر بگویم . . .
فقط میدانم مثل هیچ کس نیست ، دوست داشتنش هم مثل دوستیهای دیگر نیست. هر گاه لحظهای ، فقط لحظهای به او فکر میکنم ، آتشی نه ! انقلابی در درونم رخ میدهد. ای کاش استاد از این کلمه سؤال نمیکرد : محبّت !
محبّت خود وجدانی ست و ناگفتنی ، چه رسد به این که در مورد کسی باشد که نامش دل را میبرد. بهتر است از پیش خود نگویم ، از کسـانی بگویم که پیوند بیشـتری با ایشان دارند. به قـول آنها :
اکسیر اعظم است این محبّت پسر فاطمه (سلاماللهعلیها).


مهدی جان! بگذار نباشد بر من صبحی که بدون تو آغاز شود. در آن پگاهی که نسیم عشق شروع به وزیدن میکند ، در آن سکوت صبحگاهی ، فقط تویی که میتوانی روح سوهان خوردهی مرا از زخم زمانه التیام بخشی.
مولای من! میگویند انتظار مثل درد دندان است ولی نه ، اگر اینطور بود ، آن را به راحتی به دور میانداختم. والله که از انتظار بند بند وجودم در آتش فراقت میسوزد.
یا صاحبالزمان! تا کی در آسمان به پرنده خیره شوم؟ تا کی گلهای سرخ را به یادت بر پردهها سنجاق کنم؟ تا کی در پیادهروی نگرانی انتظار قدم زنم؟
مولای من! ارمغان غیبت تو ، دل شکستهای ست که در قفس سینهام بر بستر انتظار آرمیده است.
یا صاحبالزمان! سایهی سبزت بر سرم کم مباد. ای کاش دعایم مستجاب میشد که خداوند گناهانم را به محضرت نرساند تا دل پر دردت از دست نوکر بی مقدارت نرنجد ، زیرا دل قشنگت دیگر جای گنجاندن کجرویهای مرا ندارد. کاش بر دعای فرجم در حق تو ای گل زهرا سلاماللهعلیها ، مرغ آمین ، آمین میگفت و تو را از زندان غیبت نجات میداد.
آیا مرا به مروارید بخشش مزیّن خواهی کرد؟ آیا میشود که دوباره مثل روزهای اوّل آشناییام با تو ، به خوابم بیایی و بر روی سیاهم لبخند بزنی؟ هنوز چهرهی مهربانت را که در خواب دیده بودم ، از خاطرم نرفته چون میدانم که از دل نرود هر آن که از دیده برفت.
نمیدانم چطور بگویم که خودم هم راضی شوم. اگر با زبانِ دلم شروع کنم حرفم زود تمام میشود ، امّا دوست دارم با همان امامی نجوا کنم که بهایی برای محبّتش نداده بودم.
داشتم زندگیم را میکردم؛ تا این که صحبت از آقایی به میان آمد که خود غریب بود و به درد دیگران آشنا.
گفتم یا علی بگویم و با آقایی که این همه ذکر خیرش را میکنند ، صحبتی کنم.
کلام اوّل همان و جواب هم همان.
به خدا اصلاً نمیتوانم چیزی از محبّت اربابم بگویم. اگر شرمندگی را بهانه قرار دهم ، باز هم وجدانم راضی نمیشود و راستی اگر شرم میکردم . . .
کلام آخر :
خدایا اگر قرار است بمیرم ، بگذار امامم بیاید؛
اگر قرار است بسوزم ، بگذار امامم ببیند؛
و اگر قرار است به غربت نشستن او از جانب ما باشد ، الهی العفو!
سالهاست که در انتظار دیدن جمالت ، چشم انتظاریم. به هر گلی که میرسیم بوی تو را در آن جست و جو میکنیم. در کوچه پس کوچههای عشق به دنبال معشوق میگردیم تا شاید نشانی از تو بیابیم و بتوانیم گرمای وجودت را با تمام وجودمان حس کنیم. چه زیباست لحظهی وصال! یا صاحب الزمان عجّلاللهتعالیفرجکالشریف! قلبم آکنده از عشق به شماست ، ولی اعمالم چیز دیگری میگویند. شنیدهام که اندرون قلب مرا میبینی و گرچه اعمالم باعث آزردگی خاطر شماست ولی عشق به وصال وجود نازنینت ، مرا به زندگی و آینده امیدوار میکند.
در آن نفـس کـه بمـیرم در آرزوی تو باشم بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم
قلم ناتوان است از حس و نگارش عشقی که خودم هم نمیتوانم آن را بیان کنم.
مولای من! آن زمان که در جست و جوی شما آوارهی کوی و برزن هستم تا نشانی از تو بیابم ، وقتی به در خیمه میرسم ، متوجّه میشوم که من نیز مانند آن مرد صابونی ، غرق در پستیهایی هستم که مانع رسیدن به وصال محبوب است.
هنگامی که به درون خود و به فطرت اولیهی خویش که خداوند در نهاد همه گذاشته مراجعه میکنم ، با چشم دل آثار و برکات شما را به خوبی میبینم و بارقههای امید در وجودم شعلهور میشود.
بهشـت عـدن اگر خـواهی بیا با ما به میخانه که از روی خمت سوزی به حوض کوثر اندازیم
آری ، جهت رسیدن به کمال عظمای الهی باید به در خانه رفت. باید خانه را پیدا کرد و در مسیر رسیدن ، از سختیها و نا ملایمات نترسید.
در بیابان گـر به شـوق کعبه خواهی زد قـدم سـرزنشها گـر کـند خـار مـغـیلان غـم مخـور
با یاد تو آغاز میکنم که سرآغاز هر سخن و شیرینی هر نوشته و لذّت هر عاشقی. دنیا با نام تو زیباست و عشق با نام رنگین تو معنا پیدا میکند. وجودت را سالهاست که در خود احساس میکنم و عشق تو سالیان سال است که مرا بیچاره کرده است. کودکیم را میگویم که با نام و یاد تو مادر مرا در آغوش میکشید و در گوش دلم نجوای محبّت تو میکرد. در ویرانکدهی دلم پا گذاشتی و مرا از قید و بند حقارت و پستی در آوردی. تو را با تمام وجودم ، با تمام هستیم دوست دارم ای تنها غریب دوران!
چون بوی خوش عطر که نه ، صدها و . . . بار خوشبوتر از عطر خانهی دلم را معطّر نمودی ، اما همچون بوی عطر ، زود بیرون نرفتی. یاد از شبهایی میکنم که در هجر تو و در دوری از بوی خوش حضورت سپری شد و چه شبها و روزهایی که در مصیبت نبودنت اشک حسرت ریختم و ای کاش تو را دمی دیده بودم. اما این چه حرفی ست که میگویم ، من کجا و آن مهربان همیشه وفادار به دوستی کجا ، من کجا و آن یار سفرکرده کجا ، من کجا و آن یار غایب کجا؟! من در خودم جرأت نگاه به صورتش را نمییابم. چگونه شرم و حیا اجازه میدهد که منِ کوچک و حقیر چهرهی آن گل زیبا را نظاره نمایم؟! با همهی کوچکی و زشتیم ، باز او آمد و در كنارم نشست. اگر او نبود ، من چگونه میتوانستم برای مادرش گریه کنم؟ چگونه پای دلم میتوانست در برابر عظمتش ایستادگی کند؟ وای از غریبی دوران!
لحظهای را که دست نوازشت بر سرم کشیده شد ، فراموش نمیکنم. آن لحظهای که من برای مادرت میگریستم و تو مرا با تمام بدیهایم میخریدی و صدای یا زهرایم آبی بود بر آتش غمها و مصیبتهایت.
آخرین سخنم فقط شرمندگی از بزرگیت، از گذشتت میباشد. تو را میخوانم و تو را صدا میکنم و صدای الامانم بلند است که ای مولای غریبم و ای پدر مهربانم و ای ارباب خوبم! مرا از قید گناه آزاد کن و حلقهی نوکری را از گردنم باز مکن!
صدایت میکنم؛ مرا دریاب و کوچکیم را ببین و پناهم ده!
امیدم خیمهگاه توست، آرزویم ظهور تو و پناهم مجلس مادر توست.
هر جمعه به جاده آبی نگاه می كنم و در انتظار قاصدكی می نشینم كه قرار است خبر گامهای تو را برای من بیاورد ، گامهای استوار و دستهای سبزت را. اگر بیایی ، چشمهایم را سنگفرش راهت خواهم كرد. تو می آیی و در هر قدم ، شاخه ای از عاطفه خواهی كاشت و قاصدكی را آزاد خواهی كرد. تو می آیی و روی هر درخت پر شكوه لانه ای از امید برای كبوتران غریب خواهی ساخت. صدای تو ، بغض فضا را می شكافد ، فضای مه آلودی كه قلب چكاوكها را از هر شاخه درختش آویزان كرده اند. تو با دستهایت بر قلبهای شقایق ها رنگ سبز امید خواهی زد و با رنگ پر معنای دریا خواهی نوشت:
به نام خدای امیدها !
تو می آیی در حالی كه دستهایت پر از گلهای نرگس است. تو دل سرد یكایك ما را با نواهای گرمت آفتابی می كنی و كعبه عشق را در آنها بنا خواهی كرد. دست نوازش بر سر میخك هایی خواهی كشید كه باد كمرشان را خم كرده است. تو حتی بر قلب كاكتوسها هم رنگ مهربانی خواهی زد. تو می آیی و با آمدنت خون طراوت و زندگی در رگهای صبح جریان پیدا خواهد كرد...
تو می آیی ای پسر فاطمه ، یوسف زهرا ، مهدی جان. به امید آن روز !
در تقویم انتظار ، همه فصل ها از عطر بهارى مهدى (عجل الله تعالی فرجه الشریف) متبرك است.
نوروز منتظران روزى است كه از شب ظهور آغاز مى شود.
انتظار ، فاصله اى است میان دو جمعه. جمعه ولادت و جمعه ظهور.
بهار ، همه طراوتش را مدیون یك گل است. گل زیباى نرگس.
اگر سختى زمستان غیبت نبود ، شوق آمدن بهار عدالت معنا نداشت.
خانه تكانى ، رسم قدیمى همه منتظران بهار است. بهار مهدى (عج) از راه مى رسد ، خانه تكانى دل ها را فراموش نكنیم.
بهترین هدیه اى كه مى توان براى گلدان شكسته قلب منتظران خرید ، یك شاخه گل نرگس است.
جمعه ها كافى نیست ، هر روز سهمى را به امام زمان (عج) اختصاص بدهیم.
منتظران واقعى به اشك و آه و دعا اكتفا نمى كنند.
نوروزها مى آیند و مى روند ، حیف است اگر فقط با نقل و شكلات و شیرینى و دید و بازدید برگزارش كنیم.
كم لطفى مهمان است بر سر سفره بنشیند و صاحبخانه را نشناسد ، حتى اگر او را نبیند.
امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) بیشتر از آن به گردن شیعه حق دارند كه فقط نیمه هاى شعبان و جمعه ها به یادشان بیفتیم.
اگر خورشید از چشم ما پنهان مانده است ، تقصیر ابرها نیست ، چشمان ما باران نخورده است.
حتى اگر امام از چشم ما غایب باشد ، باز هم ما از چشم او غایب نیستیم.
اى كاش روزهاى «غفلت» ما از شب هاى «غیبت» او طولانى تر نبود.
مبادا فقط وقتى همه درها به رویمان بسته شد ، درب خانه امام زمان (عج) را بزنیم.
مكه با همه صفایى كه دارد ، بى گل روى مهدى (عج) بی صفا است.
هر دستى در آرزوى بوسیدن حجرالاسود است ، حجرالاسود در آرزوى بوسیدن دست مهدى (عج) است.
منتظرتر از امام زمان (عج) سراغ داریم؟ ۱۱۶۹ سال در انتظار!
دلنشین ترین اشعار در دیوان انتظار ، سروده دل سپرده ترین شاعران است ، آنها كه دل به حضرت مهدى (عج) سپرده اند.
نماز هیچ مأمومى بى امام اقامه نمى شود ، ما چند ركعت را به امام خویش اقتدا كرده ایم؟
دیر و زودش مصلحت است ، امّا هیچ عریضه اى بى جواب نمى ماند.
رایحه ظهور موعود دل شیفتگان حق را بیتاب کرده است و آنان را به صحنه حضور کشانده ، اگر چه هنوز جراحتی که از شهادت علمدار بر قلب لشگر امام حسین (ع) نشسته ، تازه است . اما چه جای ماندن...
ای شقایق های آتش گرفته ، دل خونین ما شقایقی است که داغ شهادت شما را بر خود دارد . آیا آن روز نیز خواهد رسید که بلبلی دیگر در وصف ما ، سرود شهادت بسراید ؟؟؟
همه می پرسند ، چیست در زمزمه مبهم آه ، چیست در همهمه دلکش وهم ، چیست در بازی آن ابر سپید ، روی این آبی آرام بلند ، که تو را می برد این گونه به ژرفای خیال ، جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب . من فدای تو ، به جای همه گلها تو بخند .
من همین یکنفس از جرعه جانم باقیست ...
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش ، تو بنوش ...
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش ...