
شب که در اوج فلک سر می کشــد درد فـراق
می زند بر ســینه داغ
ماه نیـمه یــاد آرد چـهره ی زیبــــای یـار
سهم مـا هـم انتــظار
فارغ از بیش و کم ایـن روزگـار پـر ملال
ای عزیــز کـردگــار
سـالها رفت و تمام قصـه ها پایـان گـرفت
کارها ســامان گـرفت
از ســفر امـا نیــامد آن حبیـب غمگســار
سـهم مـا هـم انتـظار
تـا که بـاز آیی و از دلــدادگی ها دم زنی
شـهر غم بر هم زنی
ما دل سرگشــته را بردیـم پـابوس بهــار
تا که بنشـیند به بـار
نامه ای ، پیـکی ، ســلامی ، ناســزایی نـازنیـن
از چه رو گشتی غمین
پس چرا بردی ز خاطر ، خاطرم را چون غبـار
سـهم ما هـم انتـظار
سینه ام سوزان و قلبم زخمی و چشمم پر آب
قهر با دنیـای خواب
مانـده ام در راه دشــت لالـه های داغــدار
بر من مسـکین ببار
خسـته شد جان ، دیگر از این سـالیان بی بهار
سـهم ما هم انتـظار
گـر نیـایی راهی شــهر خرابـان می شــوم
زار و نالان می شوم
می سـرایم من حزین تـر از هـزاری بی قـرار
رحمتی بر حـال زار
گر چـه از خـاطر نخـواهی رفـت تـا روز جـزا
مـاهـروی بـا وفــــا
بگـذرم از زخـم قـلب و گریـه های شــام تـار
سـهم مـا هم انتظار
همچنـان بـر لطـف تـو چشــم طـمع دارد دلم
ایـن دل نـاقــــابـلم
تــا به کـام ما بگـردد یـک دمی هـم روزگــار
عشـق گـردد ماندگار
چشـم می نالد ز دستم ، پس کجا شد آن نگار
تا به کی در دیده خار
دل بـدو گـوید ز هجـرانش کمـی دیگـر ببـار
سـهم مـا هـم انتــظار
سر رسـد این انتظار ، سر رسـد این انتظار ...